گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۷

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

صفات قلندر نشان برنگیرد

صفات تجرد بیان برنگیرد

عدم خانهٔ نیستی راست گنجی

که وصلش وجود جهان برنگیرد

گشاد از دل تنگ درویش یابد

خدنگی که هیچش کمان برنگیرد

من آن خاکسارم، که گر برگذاری

بیفتم، کسم رایگان برنگیرد

به بالای من بر کشیدند دلقی

که پهنای هفت آسمان برنگیرد

دل دین طلب تنگ تن برنتابد

تن راهرو بار جان برنگیرد

مکن یاد دنیا، که اندیشهٔ ما

هماییست کین استخوان برنگیرد

به ما گوهری داد دست عنایت

که اندازهٔ بحر و کان برنگیرد

تو سرمایه بسیار گردان، که دل را

چو سرمایه پر شد زیان برنگیرد

زبان درکش،ای اوحدی، زین حکایت

که ناگه سرت با زبان برنگیرد

ازان یار بیگانگی دارد آن کس

که پندار خویش از میان برنگیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام