قالَ اللّهُ تَعالی هُوَالَّذِی یُسِّیرُکَمْ فِی البَرِّ وَالْبَحْرِ.
علیِ اَزْدی گوید که عبداللّهِ عُمر رَضِیَ اللّهُ عَنْهُ ایشانرا فرا آموخت که پیغامبر صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ چون بر اشتر نشستی که بسفر خواستی شد سه بار تکبیر کردی و گفتی سُبْحانَ الَّذی سَخَّرَ لَنا هَذَا وَما کُنَّالَهُ مُقْرِنینَ وَ اِنَّا اِلیٰ رَبِّنا لَمُنْقَلِبونَ. پس گفتی اَلّلٰهُمَّ اِنانَسْأَلُکَ فی سَفَرِنا هَذا الْبِرَّ وَالتَّقوی وَمِنَ الْعَمَلِ ماتَرْضی هَوِّنْ عَلَیْنا سَفَرَنا اَللّهُمَّ اَنْتَ الصّاحِبُ فی السَّفَرِ وَالْخَلیفَةُ فی الاَهْلِ اَللّهُمَّ اّنّا نَعُوذُ بِکَ مِنْ وَعْثاءِ السَّفَرِ وَکَآبَةِ الْمُنْقَلَبِ وَسوءِ الْمَنْظَرِ فِی الْاَهْلِ وَالْمالِ.
و چون بازآمدی هم این بگفتی و این نیز زیادت کردی برین دعا آئِبُونَ تائِبُونَ لِرَبِّنا حامِدُونَ.
و چون رای بسیار ازین طائفه اختیار سفر بود این باب درین رسالت در ذکر سفر بیاوردم از آنک معظم کار ایشان برین است.
و این طائفه مختلف اند اندرین، ازیشان گروهی اقامت اختیار کردند بر سفر و سفر نکردند مگر حجّ اسلام و غالب، بر ایشان، اقامت بودست چون جنید و سهلِ عبداللّه و بویزید بسطامی و ابوحفص و غیر ایشان.
و گروهی از ایشان سفر اختیار کرده اند و بر آن بوده اند تا آخر عمر چون ابوعبداللّه مغربی و ابراهیم ادهم و دیگران که بوده اند و بسیاری بوده است از ایشان که بابتدا، اندر حال جوانی سفر کرده اند بسیار، پس بنشسته اند بآخر حال چون ابوعثمان حیری و شبلی و جز ایشان و هریکی را ازیشان اصلهائی بودست که بران بنا کرده اند کار خویش.
و بدانید که سفر بر دو قسمت است سفری بود بر تن و آن از جائی بجائی انتقال کردن بود و سفری بود به دل و آن از صفتی بدیگر صفتی گشتن بود، هزاران بینی که به تن سفر کند و اندکی بود آنک به دل سفر کند.
از استاد ابوعلی رَحِمَهُ اللّهُ شنیدم که گفت مردی بود، بفَرُّخَکْ، دیهی است بر کنار نیشابور، پیری از پیران این طائفه بود و او را اندرین زبان تصنیفها است، کسی او را پرسید که سفر کردی اَیُّهاالشَّیْخُ گفت سفر زمین، اگر سفر آسمان، سفر زمین نکرده ام ولکن سفر آسمان کرده ام.
و هم از وی شنیدم که گفت بمرو بودم، درویشی نزدیک من آمد و گفت از راهی دور آمده ام، برای تو، مقصودم دیدار تو است، من او را گفتم یک گام تو را کفایت بود که از نزدیک خویش فراتر نهی.
و حکایات ایشان اندر سفر مختلف است چنانک یاد کردیم اقسام ایشان اندر احوال.
اَحْنَفِ همدانی گوید اندر بادیه بودم، تنها بمانده، دست برداشتم گفتم ضعیفم و رنجور، یاربّ بمهمان تو همی آیم، اندر دلم افتاد که گویندۀ گوید که خوانده ترا گفتم یاربّ این مملکتی است فراخ که طفیلی بردارد، آوازی شنیدم از پس پشت، بازنگرستم، اعرابیی دیدم، بر اشتری نشسته، مرا گفت یا عجمی تا کجا گفتم بمکّه خواهم شد گفت خوانده اند ترا گفتم ندانم، گفت نگفتست مَنِ اسْتَطَاعَ اِلَیْهِ سَبِیلاً آنکس بمکّه شود که تواند، او را گفتم مملکت فراخ است و طفیلی برتابد گفت نیک طفیلیی تو. گفت این شتر را خدمت توانی کرد. گفتم توانم، از اشتر فرود آمد و اشتر بمن داد و گفت برین برو.
کسی کتّانی را گفت مرا وصیّتی کن گفت جهد آن کن که هر شب بدیگر مسجدی مهمان باشی و نمیری مگر میان دو منزل.
از حُصْری حکایت کنند که گفت نشستی بهتر از هزار حجّ و مراد وی نشستی بود بجمع هم بر صفت شهود و آن چنان است که او گفت چنان نشستی بنعت شهود تمامتر از هزار حج بر وصف غیبت ازو.
از محمّدبن اسماعیل الْفَرْغانی حکایت کنند که گفت بیست سال سفر میکردم من و بوبکرِ زَقّاق و کتّانی با هیچکس نیامیختیم و با هیچکس عشرت نکردیم، چون بشهری رسیدیمی اگر در آن شهر شیخی بودی سلام کردیمی بر وی و پیش او بودیمی تا شب پس با مسجد شدیمی و کتّانی از اوّل شب تا آخر شب نماز کردی و قرآن همه ختم کردی و زَقّاق روی بقبله کردی و بنشستی و من باز پشت افتادمی بفکرت چون بامداد بودی نماز بامداد، بر طهارتِ نماز خفتن بکردیمی چون کسی برِ ما بودی و بخفتی ویرا از خویشتن فاضلتر دیدیمی.
رُوَیْم را پرسیدند از ادب سفر گفت آن بود که همّت وی در پیش قدم وی نشود و هرجا که دل وی بپسندد آنجا منزل کند.
از مالک دینار حکایت کنند که خداوند تَعالی وحی فرستاد بموسی عَلَیْهِ السَّلامُ که نعلین کن و عصا از آهن و برگیر و سیّاحی کن در زمین و آثار و عبرتها ءمن طلب می کن تا آنگاه که نعلین بدرد و عصا بشکند.
ابوعبداللّه مغربی سفر کردی دائم و شاگردان وی بازو بودندی و دائم مُحرِم بودی و چون از احرام بیرون آمدی دیگر بار احرام گرفتی و هرگز جامۀ وی شوخگن نشدی و ناخن وی بنه بالیدی و موی وی دراز نشدی و بشب یاران وی با وی همی رفتندی و چون یکی از راه بیفتادی گفتی بدست راست بازگرد یا فلان، یا دست چپ بر راه همی داشتی ایشانرا و ایشان از پس پشت او، و هیچ چیز که دست آدمیان بدو رسیده بودی نخوردی و طعام او بیخ گیاهها بودی چون یافتندی برای او برکندندی.
گفته اند هرکه یار او، او را گوید برخیز، گوید تا کجا، همراه نباشد و همراهی را نشاید.
از ابوعلی رِباطی حکایت کنند که گفت با عبداللّه مروزی صحبت کردم، و پیش از آنک من با وی صحبت کردم در بادیه رفتی بی زاد چون من بصحبت وی رسیدم، مرا گفت چگونه دوسترداری آنک امیر تو باشی یا من گفتم تو امیر باشی گفت بر تو بادا بطاعت داشتن من گفتم آری، توبره برگرفت و زاد اندر نهاد و در پشت کشید، هرگاه که گفتمی بمن ده تا پارۀ برگیرم گفتی امیر منم ترا بطاعت من باید بود اتّفاق را شبی ما را باران گرفت تا بامداد بر سر من بایستاد و گلیمی داشت بر سر من بداشته بود تا باران بر سر من نیاید با خویشتن همی گفتم کاشکی من بمردمی و نگفتمی که امیر توئی پس مرا گفت چون با کسی همراهی کنی چنین کن که من با تو کردم.
جوانی بنزدیک ابوعلی رودباری آمد چون بازخواست گشت گفت شیخ چیزی بگوید گفت یا جوانمرد اجتماع این قوم بوعده نبود و پراکندگی ایشان بمشاورت نبود.
مُزَیِّن کبیر گوید اندر سفر بودم با خوّاص، کژدمی بر زانویش میرفت برخاستم تا ویرا بکشم نگذاشت گفت دست بدار که همه چیزها را بما حاجت باشد و ما را بهیچ چیز حاجت نیست.
ابوعبداللّه نَصیبی گوید سی سال سفر کردم، هرگز خرقه بمُرقَّع ندوختم، و هیچ موضع که مرا رفیقی بودی آنجا نشدمی و نگذاشتمی که هیچکس با من چیزی برگرفتی.
استاد امام رَحِمَهُ اللّهُ گوید بدانید که چون آن قوم آداب حضور همه بجای آورده باشند، از مجاهدتها خواهند که بر آن زیادت کنند، احکام سفر باز آن اضافت کنند ریاضت نفس را که او را از میانِ معلوم بیرون برند و از میان آشنایان ببرند تا با خدای زندگانی چون کند بی علاقتی و بی واسطۀ و اندر سفر از وردها که اندر حضر داشته باشند هیچ چیز دست بندارند گویند رخصت، آنرا بود که سفرش بضرورت بود ما را هیچ شغل نیست و سفر ما را ضرورت نیست.
از نصرآبادی حکایت کنند گوید اندر بادیه ضعیف شدم چنانک از خویشتن نومید شدم، به روز بود چشم من بر ماه افتاد بروی دیدم نبشته فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللّهُ قوی گشتم و این حدیث از آن وقت باز بر من گشاده شد.
ابویعقوب سوسی گوید مسافر را چهار چیز بباید، علمی باید کی او را نگاه دارد و وَرَعی باید که ویرا از ناشایستها باز دارد و وجدی تمام باید که او را برگیرد و خلقی باید که او را مصون دارد.
و گفته اند سفر را از آن سفر خوانند که خوی مردان اندرو پیدا گردد.
و کتّانی چون درویشی یکبار بیَمَن شدی پس بار دیگر باز شدی، او را مهجور کردی و آن از آن کردی کی گفتی بیَمَن از بهر رفق شدست.
ابراهیم خوّاص اندر سفر هیچ چیز برنگرفتی و هرگز سوزن و رَکْوه از وی جدا نشدی گفتی چون جامه بدرد سوزن بکار باید که جامه باو دوزند تا عورت پیدا نشود و رکوه طهارت را باید و این چیزها را علاقت و معلوم نداشتی.
از ابوعبداللّه رازی حکایت کنند گفت از طَرَسوس بیرون شدم، تهی پای رفیقی با من بود اندر دیهی شدیم بشام، درویشی مرا نعلینی آورد، نپذیرفتم این درویش گفت فرا پذیر که کور شدم و این فتوح ترا بسبب من بودست گفتم سبب چیست گفت نعلین بیرون کشیده ام بموافقت تو و نگاه داشت حقّ صحبت.
گویند خوّاص اندر سفری بود و سه تن بازو بودند فرا مسجدی رسیدند و آن مسجد در نداشت و سرمای سخت بود چون بامداد بود او را دیدند بر در مسجد ایستاده گفتند این ایستادن تو چیست گفت ترسیدم که سرما بشما راه یابد همه شب چنان ایستاده بود تا سرما اثر نکند.
گوید کتّانی از مادر دستوری خواست تا بحجّ شود، مادرش ویرا دستوری داد، بیرون شد و اندر بادیه شد، بول بر جامۀ وی افتاد گفت این از بهر خللی است که در کار من است، بازگشت و آمد تا بسرای خویش، در بزد و مادرِ وی دربگشاد نگه کرد او را دید اندر پس در نشسته، پرسید که چرا نشستۀ اینجا گفت تا تو برفتۀ نیّت کرده بودم که از اینجا برنخیزم تا ترا نبینم.
ابونصر صوفی از اصحاب نصرآبادی بود گفت از دریا بیرون آمدم بعُمان گرسنگی اندر من اثر کرده بود اندر بازار می شدم بدکان حلواگری رسیدم بزهای بریان دیدم و حلوا هاء نیکو اندر مردی آویختم که مرا ازین بخر گفت از بهر چه خرم، ترا بر من چیزی واجبست گفتم چاره نیست تا مرا ازین بخری مردی دیگر گفت ای جوانمرد دست از وی بدار، آن منم که بر من واجبست آن چیز که تو میخواهی، بر من حکم کن، آن مرد هرچه خواستم بخرید و برفت.
حکایت کنند از ابوالحسن مصری گفت اتّفاق افتاد مرا با سّجْزی اندر سفر، از طرابلس روزی چند رفتیم هیچ چیز نخوردیم و نیافتیم کدوئی دیدم بر راه افکنده برگرفتم و همی خوردم شیخ باز من نگریست هیچ چیز نگفت دانستم که ازان کراهیّت داشت، بینداختم آنرا پس پنج دینار فتوح بود ما را اندر دیهی شدیم. گفتم مگر چیزی خرد و خود بگذشت و نخرید پس مرا گفت مگر گویی که می رفتیم و هیچ نخرید و نخوردیم هم اکنون بیهودیّه می رسیم دیهی است بر راه و آنجا مردی است صاحب عیال چون آنجا رسیم بما مشغول گردد این دینار به وی دهیم تا بر ما و عیال خویش نفقه کند چون بدان دیه رسیدیم دینارها به وی دادیم، نفقه کرد چون از آن دیه بیرون شدیم مرا گفت یا اباالحسن چون خواهی کرد گفتم با تو بروم گفت تو مرا بکدوئی خیانت کنی و با من صحبت خواهی کرد و صحبت من نخواست و برفت.
ابوعبداللّهِ خفیف گوید اندر حال جوانی بودم، درویشی پیش من آمد و اثر گرسنگی دید بر من، مرا بسرای خویش برد، گوشت بکشگ پخته بود و گوشت متغیّر شده بود من ثرید همی خوردم و از گوشت حذر همی کردم، او لقمۀ دیگر بمن داد بس رنج از آن بمن رسید، آن مرد آن بدید از من خجل شد من نیز خجل شدم از خجلت وی، اندر حال مرا ارادت سفر خاست برخاستم تا بسفر شوم کس فرستادم نزدیک والده تا مُرَقَّع نزدیک من آرد والده هیچ معارضه نکرد و راضی بود از من بشدن، از قادسیّه برفتم با جماعتی از درویشان، راه گم کردیم و آنچ داشتیم از زاد همه برسید و ما همه بر شرف هلاک رسیدیم، تا بقبیلۀ رسیدیم از قبیلها، هیچ چیز نیافتیم و حال ما بضرورت رسید تا آن جا که سگی خریدیم بچندین دینار و بریان کردند و پارۀ از آن بمن دادند چون بخواستم خورد اندیشه کردم در حال خویش، اندر دلم افتاد که این عقوبت آنست که آن پیر از من خجل شد، اندر حال، توبه کردم و ساکن شدم، راه بما نمودند حجّ بکردم و باز آمدم و از آن درویش عذر خواستم.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: آیهای از قرآن کریم به نام «هوالذی یسیرکم فی البر والبحر» به سفر و راهنمایی در زمین و دریا اشاره دارد. عبدالله عمر رضی الله عنه از پیامبر صلی الله علیه وسلم یادآوری میکند که هنگام سفر، دعاهایی خوانده میشود که شامل طلب برکت و حفظ در راه است. نویسنده به بررسی سفر در تاریخ عرفا و صوفیان پرداخته و به دو نوع سفر، سفر جسمی و سفر معنوی اشاره میکند. او داستانها و حکایاتی از شخصیتهای مختلفی میآورد که نشاندهندهٔ تجربیات و آداب سفر در میان عرفا است.
سفر برای برخی از این افراد به معنای گوشهگیری از دنیا و تفکر عمیق به فردیت و خداوند بود، و برخی دیگر این سفر را به عنوان جستجوی علم و پرهیز از مادیات انتخاب کردند. حکایات بسیاری درباره چگونگی رفتارها و روابط آنان در سفر وجود دارد، که همگی بر اهمیت آداب و روحیات سفر تأکید دارند. نویسنده همچنین به طور خاص به پرهیز از وابستگی به مادیات و اهمیت معنویت در سفر اشاره میکند. در نهایت، سفر در نظر آنان نه تنها حرکت به مکانهای جدید، بلکه حرکت به درون و آبادانی روح و دل است.
هوش مصنوعی: خداوند متعال میفرماید: اوست که شما را در زمین و در دریا به حرکت درمیآورد.
هوش مصنوعی: علی ازدی میگوید که عبدالله عمر به او یاد داد که هنگامی که پیامبر (ص) بر روی شتر سوار میشد و به سفر میرفت، سه بار تکبیر میگفت و سپس میفرمود: «پاک است کسی که این را برای ما به تسخیر درآورد، درحالیکه ما به آن نرسیده بودیم و ما به سوی پروردگارمان بازمیگردیم.» سپس او میگفت: «خداوندا، از تو در این سفر طلب میکنیم نیکی و تقوی را و کارهایی که تو را خشنود کند. سفر ما را برای ما آسان گردان. خداوندا، تو همسفر ما هستی و برای خانواده ما نگهبانی. خداوندا، به تو پناه میبریم از مشکلات سفر، غم و اندوه هنگام بازگشت و منظره ناپسند در خانواده و اموال.»
هوش مصنوعی: و وقتی که به خانه برگشتی، این مطلب را گفتی و بر این دعا نیز افزودی: "ما بازگشتگان به سوی خداوند و سپاسگزاران هستیم."
هوش مصنوعی: از آنجا که بسیاری از این گروه تصمیم به سفر داشتند، در این رساله به موضوع سفر اشاره کردم، زیرا عمده فعالیتهای آنها در این زمینه است.
هوش مصنوعی: این گروه در میان خود متفاوت هستند. برخی از آنها اقامت را برگزیدهاند و فقط برای انجام سفر حج اسلام سفر میکنند. بیشتر آنها در واقع ماندگار شدهاند، مانند جنید، سهل بن عبدالله، بویزید بسطامی، ابوحفص و دیگران.
هوش مصنوعی: بعضی از افراد به سفر رفته و تصمیم دارند تا پایان زندگی مانند ابوعبدالله مغربی و ابراهیم ادهم و دیگرانی از این دست، سفر کنند. بسیاری از آنها در جوانی سفر را آغاز کرده و پس از مدتی به فعالیتهای دیگر در آخر عمر مشغول شدهاند، مانند ابوعثمان حیری و شبلی و دیگران. هر یک از این افراد اصول و مبنای خاصی برای کارهای خود داشتهاند.
هوش مصنوعی: سفر به دو نوع تقسیم میشود: یکی سفر جسمی است که به معنای جابهجایی از یک مکان به مکان دیگر است و دیگری سفر روحی یا دل است که به معنای تغییر از یک ویژگی یا حالت به حالت دیگر است. در اینجا میتوان دید که بسیاری از افراد تنها به سفر جسمی میپردازند، در حالی که تعداد کمی هستند که به سفر روحی اهمیت میدهند.
هوش مصنوعی: روزی از استاد ابوعلی شنیدم که داستان مردی را تعریف میکرد. او در دیهای به نام بفَرّوخک نزدیک نیشابور زندگی میکرد و از پیران این گروه بود و در این زبان تصنیفهای زیادی داشت. وقتی کسی از او پرسید که آیا سفر کردهای ای شیخ، او پاسخ داد: سفرهایی به زمین داشتم، اما اگر بخواهی سفر آسمان را نیز تجربه کردهام. در واقع، او اشاره به تجربیات معنوی و روحانی خود داشت.
هوش مصنوعی: یکی از سخنان او این بود که در جایی نشسته بودم، ناگهان درویشی به من نزدیک شد و گفت که از مسیری دور آمده است و هدفش دیدار من است. من به او گفتم که تنها یک قدم از جایی که هستی کافی است تا به من نزدیکتر شوی.
هوش مصنوعی: داستانها و قصههای آنها در سفرهای مختلفی که داشتهاند، متفاوت است، همانطور که در مورد انواع مختلف حال و احوال آنها اشاره کردهایم.
هوش مصنوعی: احنف همدانی میگوید: در بیابان تنها بودم و احساس ضعف و رنجوری میکردم. در دل خود گفتم که من به مهمانی خدا میروم. ناگهان صدایی از پشت سرم شنیدم، برگشتم و یک عربی را دیدم که بر شتری نشسته بود. او به من گفت: «ای بیگانه، تا کجا میروی؟» گفتم: «به مکه میروم.» او پاسخ داد: «شنیدهام که به تو گفتهاند.» گفتم: «نمیدانم.» او گفت: «نشنیدهای که گفتهاند: آن کس به مکه میرود که بتواند.» من به او گفتم: «مملکت وسیع است و میتواند طفیلی بپذیرد.» او گفت: «تو طفیلی خوبی هستی.» سپس گفت: «آیا میتوانی از این شتر استفاده کنی؟» پاسخ دادم: «بله، میتوانم.» او از شتر پایین آمد و آن را به من داد و گفت: «برو بر این.»
هوش مصنوعی: کسی به یک فرد گفت که برای من وصیت کن. آن فرد پاسخ داد: تلاش کن که هر شب در یکی از مساجد مهمان باشی و نرو مگر این که بین دو خانه باشد.
هوش مصنوعی: حکایتی از شخصی وجود دارد که میگوید نشستن در جمعی با هدف مشاهده حقیقت، بهتر از هزار بار انجام حج است. او به این نکته اشاره دارد که چنین نشستی از نظر مشاهده و درک واقعیات، برتر از هزار حج است که از آنها با غیبت و دوری از حقیقت انجام میشود.
هوش مصنوعی: محمد بن اسماعیل فرغانی روایت میکند که او به همراه بوبکر زقاق و کتانی به مدت بیست سال سفر کردند. در این مدت، با هیچ کسی ارتباط نمیگرفتند و از هیچ گونه تفریحی پرهیز میکردند. هرگاه به شهری میرسیدند، اگر فردی اهل علم و شیخی در آنجا بود، به او سلام میکردند و تا شب در کنار او میماندند. پس از آن به مسجد میرفتند. کتانی از اول شب تا آخر شب نماز میخواند و قرآن را ختم میکرد، اما زقاق در حالتی دیگر نشسته و رو به قبله بود. فرغانی در آن زمان مشغول تفکر بود و چون سپیدهدم رستاخیزی برپا میشد، در حالتی که هنوز وضو داشت، خوابش برد و احساس میکرد که شخصی که کنارشان بود از او دانش بیشتری دارد.
هوش مصنوعی: رُوَیْم در مورد آداب سفر گفت: وقتی به سفر میرویم، باید تلاش و همت ما پیش از قدمهای خودمان نباشد، و هرگاه که جایی را دوست داشتیم، باید در آنجا توقف کنیم.
هوش مصنوعی: از مالک دینار نقل میشود که خداوند متعال به موسی علیهالسلام وحی فرستاد تا نعلین به پا کند و عصا آهنی بردارد و در زمین سفر کند و نشانهها و عبرتها را جستجو کند تا زمانی که نعلینش پاره شود و عصایش بشکند.
هوش مصنوعی: ابوعبدالله مغربی همیشه در سفر بود و شاگردانش او را همراهی میکردند. او همیشه در حالت احرام به سر میبرد و هنگامی که از احرام خارج میشد، دوباره احرام میبست. او هرگز لباس غیرمناسب نمیپوشید و ناخنهایش را نمیچید و مویش را نیز نمیزینت میکرد. شبها با یارانش میرفت و اگر یکی از آنها از مسیر منحرف میشد، به او میگفت که به سمت راست یا چپ برگردد. شاگردانش همیشه پشت سر او بودند و هیچ چیز آلوده به دست دیگران نمیخورد. غذای او تنها از گیاهان بود و زمانی که چیزی برای او پیدا میکردند، آن را برمیداشتند.
هوش مصنوعی: گفتهاند اگر کسی یار و دوستش از او بخواهد که بلند شود، او میپرسد به کجا بروم، چون بدون همراهی دیگران، رفتن بیمعناست.
هوش مصنوعی: ابوعلی رِباطی نقل میکند که با عبداللّه مروزی صحبت کرده است. او قبل از اینکه با عبداللّه صحبت کند، به بیابان رفته بود بدون هیچ توشهای. وقتی به او رسید، پرسید که چگونه دوست داری که امیر تو باشد؟ من پاسخ دادم که تو امیر باشی. او گفت: «باید به اطاعت من باشی». من تأیید کردم و او توشهاش را برداشت و در پشت خود گذاشت. هر بار که میگفتم به من ده تا برمیداری، او میگفت من امیر تو هستم و تو باید به اطاعت من باشی. شبی باران شدیدی بارید و تا صبح ادامه داشت و او گلیمی را بالای سر من نگه داشته بود تا باران بر من نریزد. من به خودم میگفتم ای کاش میمردم و مجبور نبودم بگویم که تو امیر هستی. او سپس به من گفت که وقتی با کسی همراهی میکنی، باید به شیوهای که من با تو رفتار کردم، عمل کنی.
هوش مصنوعی: جوانی به نزد ابوعلی رودباری رفت و وقتی از او سوال کردند، گفت که شیخ چیزی بگوید. او در پاسخ گفت که اجتماع این قوم به دلیل وعده نبود و پراکندگی آنها به خاطر مشورت نبود.
هوش مصنوعی: مُزَیِّن کبیر میگوید: در سفر بودم با گروهی خاص، که ناگهان کژدمی روی زانوی یکی از آنها رفت. تصمیم گرفتم که آن کژدم را بکشم، اما او اجازه نداد و گفت: "دست نگهدار، زیرا ما به همه چیزها نیاز داریم و نیازی به هیچ چیز نداریم."
هوش مصنوعی: ابوعبداللّه نصیبی میگوید: برای مدت سی سال سفر کردم و هرگز هیچ لباس patched یا وصلهدار ندوختم. همچنین در هیچ مکانی که رفیقی داشتم، نرفتم و اجازه ندادم که کسی از من چیزی بگیرد.
هوش مصنوعی: استاد امام میفرمایند وقتی که مردم آداب و رسوم حضور را به درستی رعایت کردند، بر تلاشهای خود خواهند افزود. همچنین، در سفر احکام و قوانین را برای تقویت روح و نفس خود بیشتر خواهند کرد تا با خداوند به گونهای زندگی کنند که از دنیا و وابستگیها جدا باشند. در سفر، آنها باید از ذکرهایی که در حالت حضور داشتهاند، فاصله بگیرند و فقط در شرایطی که سفری ضروری است، این کار را مجاز بدانند. در غیر این صورت، سفر برای آنها نیازی نخواهد بود.
هوش مصنوعی: نصرآبادی داستانی نقل میکند که در یکی از روزها در بیابان حالت ضعف به او دست داد تا جایی که از خود ناامید شد. در آن روز، به ماه نگاه کرد و بر روی آن نوشتهای دید که تنها خداوند تو را کافی خواهد بود. این جمله به او قوت قلب بخشید و از آن زمان این موضوع برایش روشنتر شد.
هوش مصنوعی: ابویعقوب سوسی میگوید که یک مسافر باید چهار چیز داشته باشد: اول اینکه علمی داشته باشد تا او را در مسیر راه نمایی کند و از اشتباهات محفوظ دارد. دوم اینکه ورع و پرهیزکاری داشته باشد تا او را از کارهای ناپسند دور نگه دارد. سوم اینکه وجد و شوق کافی داشته باشد تا او را در سفر تشویق و حمایت کند. و چهارم اینکه اخلاق نیکو داشته باشد تا در تعاملات با دیگران محافظت شود و از آسیبها دور بماند.
هوش مصنوعی: گفتهاند سفر زمانی واقعی است که شخصیت و ویژگیهای مردان در آن نمایان شود.
هوش مصنوعی: و مانند درویشی که یک بار به او عنایت شده و دوباره از رحمت خدا دور شده، تو نیز او را به فراموشی سپردی. این اتفاق به دلیل آن است که تو گفتی که به خاطر همراهی دیگران از او غافل شدهای.
هوش مصنوعی: ابراهیم خوّاص در سفر هیچ چیز حمل نکرد و هیچگاه سوزن و رکوه (ابزار دوخت و دوز) را از خود جدا نکرد. او میگفت که چون لباس باید با سوزن دوخته شود تا عیوب بدن نمایان نشود و رکوه برای پاکیزگی ضروری است. او به این امور علاقهای نداشت و آنها را نمیشناخت.
هوش مصنوعی: ابوعبدالله رازی نقل میکند که از طَرَسوس خارج شدم و همراهی بدون کفش داشتم. در یکی از روستاها توقف کردیم برای شام. درویشی نزد من آمد و نعلینی به من پیشنهاد کرد، اما من نپذیرفتم. او گفت: "بپذیر چون من کور شدم و این شکست تو به خاطر من بود." من پرسیدم: "چطور ممکن است؟" او پاسخ داد که نعلین را به خاطر من از پا درآورده و حقوق دوستی را رعایت کرده است.
هوش مصنوعی: روزی خواص (اشخاص ویژه) در سفری بودند و سه نفر هم به همراهشان بودند. وقتی به مسجدی رسیدند که در نداشت و هوای بسیار سردی بود، صبح زود یکی از آنها را دیدند که بر در مسجد ایستاده است. از او پرسیدند که چرا ایستادهای؟ او در جواب گفت: "ترسیدم سرما به شما آسیب بزند." او تمام شب همانطور ایستاده بود تا سرما به آنها ضرری نرساند.
هوش مصنوعی: یک جوان از مادرش خواست که به سمت حج برود. مادرش به او اجازه داد و او به سفر رفت. در راه، بر اثر باد، خاک بر لباس او افتاد و او فکر کرد که این نشانهای از وجود خلل و مشکل در کارش است. بنابراین، به خانهاش بازگشت. وقتی به در خانه رسید و در زد، مادرش در را باز کرد و او را در حال نشستن دید. مادرش پرسید چرا نشستهای؟ او پاسخ داد که وقتی تو رفتی، تصمیم گرفته بودم که از اینجا بلند نشوم تا تو را نبینم.
هوش مصنوعی: ابونصر صوفی، از شاگردان نصرآبادی، میگوید که از دریا خارج شد و وارد عمان شد. گرسنگی به شدت بر او تأثیر گذاشته بود. به بازار رفت و به دکان حلواگری رسید و بزهای بریان و حلواهای خوشمزه را دید. به مردی که در آنجا بود گفتم از این برایم بخر. او پاسخ داد که چرا خوشحالی، من بر تو چیزی واجب دارم. من گفتم که راهی نیست و فقط میخواهم از این خریداری کنی. مرد دیگری گفت: ای جوانمرد، از او دست بکش، بر من واجب است آن چیزی که تو میخواهی، هرچه که خواستی، من بر عهده میگیرم و آن مرد هر آنچه خواستم را خرید و رفت.
هوش مصنوعی: روایت میگوید که ابوالحسن مصری در سفر با شخصی به نام سجزی بود. آنها در راه به طرابلس چند روز بدون غذا سپری کردند و هیچ چیزی برای خوردن پیدا نکردند. ابوالحسن در مسیر کدویی را دید که روی زمین افتاده بود، آن را برداشت و شروع به خوردن کرد. شیخ سجزی به او نگاهی انداخت و چیزی نگفت، اما ابوالحسن متوجه شد که او از این کار ناراضی است، بنابراین کدو را کنار گذاشت. پس از مدتی، پنج دینار به عنوان نفقه به آنها رسید و به دهکدهای رفتند. ابوالحسن پیشنهاد داد که این دینارها را به مردی که در دهکده صاحب عیال بود، بدهند تا برای او و خانوادهاش خرج کند. وقتی به دهکده رسیدند، دینارها را به مرد دادند و او نیز به آنها نفقه کرد. پس از خروج از دهکده، سجزی از ابوالحسن پرسید که چه خواهد کرد و ابوالحسن گفت که با او خواهد آمد. اما سجزی گفت که نگران است که ابوالحسن به او خیانت کند و به همین دلیل نمیخواهد با او باشد و از او جدا شد.
هوش مصنوعی: در دوران جوانی، درویشی به نزد من آمد و اثر گرسنگی را بر چهرهام دید. او مرا به خانهاش برد و غذایی از گوشت پخته شده برایم آماده کرده بود، اما گوشت تغییر شکل یافته و ناپسند بود. من از ترس این که مبادا از آن بخورم، تنها نان را خوردم. درویش متوجه شد و از این که مرا در آن وضعیت دید، شرمنده شد و من نیز از شرمندگی او احساس خجالت کردم. در آن لحظه تصمیم گرفتم که سفری کنم و پیامی نزد مادرم فرستادم تا مرواریدی به نزد من بیاورد. او نیز بدون هیچ اعتراضی از این کار راضی بود. سپس به همراه گروهی از درویشان به قادسیه رفتم؛ در میانه راه گم شدیم و تمام مایحتاجمان به پایان رسید و با وضعیتی سخت روبرو شدیم. تا این که به قبیلهای رسیدیم و هیچ چیزی نیافتیم و اوضاعمان به شدت بحرانی شد. در نهایت، مجبور شدیم سگی بخریم و گوشتش را پختیم. وقتی خواستم بخورم، به حال خودم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که این وضعیت، سزاوار مجازاتی است که به خاطر شرمندگی آن درویش به آن دچار شدهام. در آن لحظه توبه کردم و تصمیم گرفتم دیگر از این راه نروم. بعداً به من نشان دادند که به حج بروم، و پس از بازگشت از آن درویش عذرخواهی کردم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.