لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
عرفی

بسی در کوفتم تا یک خبر از می فروش آمد

عجب کز آبروی سرو من یک دل به جوش آمد

به میدان شهادت می برند اینک به صد ذوقم

بشارت‌ها که از خاک شهیدانم به گوش آمد

ازین عهد شباب تیزرو آسایشی بستان

که امشب یأس می‌آید اگر امید دوش آمد

دل شوریده‌ای دارم که هر گه بهر تسکینش

نصیحت را فرستادم پریشان و خموش آمد

خدایا کشتگان عشق را گنج دو عالم ده

که اینک در قیامت زخم ما لذت فروش آمد

ندانم سلسبیلم داد یا کوثر، نمی دانم

که ساقی ریخت آبی در دلم کاتش به جوش آمد

دگر هنگامهٔ آشوب، صد جا چیده می‌بینم

مگر از بادهٔ حیرت، دل عرفی به هوش آمد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نسیمی

بهار آمد بهار آمد بهارِ سبزپوش آمد

رها کن فکر خام ای دل که می در خُم به جوش آمد

لب ساقی و جام مل، میان باغ و فصل گل

غنیمت دان که از غیبم سحرگاه این به گوش آمد

که: صوفی گر می صافی نمی‌نوشد مکن عیبش

[...]

صائب تبریزی

زمین و آسمان از ناله من در خروش آمد

نشست از جوش دریا، سینه من تا به جوش آمد

نشاط دایمی خواهی، به درد از صاف قانع شو

که در دورست دایم جام هر کس درد نوش آمد

تو محو رنگ و بویی، ورنه از هر جنبش خاری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه