گنجور

 
عمان سامانی

چو دست شانه گشاید ز زلف یار گره

به پای دل زند از غصه بیشمار گره

به غیر رشته زلفش که دل بدو بستم

کسی ندید، به یک رشته صد هزار گره

دمی برای خدا از جبین گره بگشای

از این زیاده به دل ها روا مدار گره

گره گشای جهان چون علی(ع) بود «عمان »

امید هست که بگشایدت ز کار گره

یگانه حضرت حبل المتین که غیرت او

گشود کشور دین را، ز ذوالفقار گره

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
وفایی شوشتری

فکنده زلف تو در کار دل هزار گره

دگر مزن تو بر ابروی فتنه بار گره

گشای کاکل مشکین و کار دل بگشای

مزن به رشته ی عمر من ای نگار گره

نسیم باد صبا، تار زلف چین ترا

[...]

شاطرعباس صبوحی

به اختیار زدم دل به زلف یار، گره

به کار خویش، فکندم به اختیار، گره

شمارهٔ گره زلف خود، به سبحه مکن

که صد گره چه کند در بر هزار گره

گره مزن سر زلف دو تا به یکدیگر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه