گنجور

 
حکیم نزاری

گر به جانان زنده ای جان گو مباش

هجر باشد وصلِ جانان گو مباش

درد را هم درد درمان است و بس

دردِ ما را هیچ درمان گو مباش

ما ز منزل فارغیم اینک قدم

راهِ ما را هیچ پایان گو مباش

تا قیامت مستِ او خواهیم بود

عشقِ ما را هیچ نقصان گو مباش

مردِ ترتیب و تکلّف نیستیم

کارِ ما را هیچ سامان گو مباش

شمعِ ما را هیچ نوری گو مبخش

کفرِ ما را هیچ ایمان گو مباش

چون ز ما برخاست تکلیفِ قلم

حرفِ ما را هیچ برهان گو مباش

خلدِ درویشانِ صادق خلوت است

خلدِ ما را هیچ رضوان گو مباش

چون نزاری هست ما خود نیستیم

مٌهر اگر باشد سلیمان گو مباش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عبید زاکانی

وصل جانان باشدم جان گو مباش

در جهان جز فکر جانان گو مباش

ساکن خلوت سرای انس را

گلشن و بستان و ایوان گو مباش

ما کجا اسباب دنیا از کجا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه