گنجور

 
حکیم نزاری

بیا یارا که آمد وقتِ یاری

مرا بی خویشتن تا چند داری

به نومیدی چو من بی چاره ای را

روا باشد که ضایع می گذاری

جفا بردن ز دشمن بر امیدی

بسی آسان تر از نومیدواری

بسی جور از فراقت بردم ای دوست

ز دشمن تا کی آخر بردباری

مباش آخر بدین نامهربانی

که یاد از دوستان هرگز نیاری

شکیبایی مدار از من توقّع

که من معذورم از آشفته کاری

ملاقاتی که رویت باز بینم

همین میخواهم از مولا به زاری

به رغبت جان به جانان واسپارم

همین باشد طریقِ حق گزاری

مقاماتی برون آرم که عشّاق

بیاموزند از من جان سپاری

چو من در بی خودی مشهور دهرم

ز من شینی نباشد بی قراری

میازار آخر ای یار دل آزار

نزاری تا به کی زار و نزاری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

جهان را نیست جز مردم شکاری

نه جز خور هست کس را نیز کاری

یکی مر گاو بر پروار را کس

جز از قصاب ناید خواستاری

کسی کو زاد و خورد و مرد چون خر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ناصرخسرو
باباطاهر

به‌مو واجی چرا ته بیقراری

چو گل پروردهٔ باد بهاری

چرا گردی به‌کوه و دشت و صحرا

به‌جان او ندارم اختیاری

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از باباطاهر
انوری

ندارم جز غم تو غمگساری

نه جز تیمار تو تیمارداری

مرا از تو غم تو یادگارست

از این بهتر چه باشد یادگاری

بدان تا روزگارم خوش کنی تو

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه