گنجور

 
حکیم نزاری

چه شب بود آن که از ما برشکستی

کزان شب باز در در وصل بستی

چه رسوا کردی اندر شهر ما را

شدی در پرده‌ی عصمت نشستی

رقیبان گرچه مانع می‌شوندت

نگویم نیستی معذور هستی

ولی گه گه ز روی مهربانی

کم آخر زان که پیغامی فرستی

غرض‌خواهان زبان در من کشیدند

گناهم عاشقی بوده‌ست و مستی

ز من برگشتی از بهر رقیبان

به رغم دوستان دشمن‌ پرستی

نزاری از رقیبان چند نالی

کم خود گیر از دشمن برستی

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
سوزنی سمرقندی

خائی گنده ترسا پرستی

در اسلام را بر خود ببستی

چه دست آویز داری اندر اسلام

زناری در میان آویز دستی

بمستی بر سر حمدان نشستی

[...]

انوری

شها چون پیل و فرزین شه پرستم

نه چون اسبست کارم رخ‌پرستی

رهی آمد چو رخ پیشت پیاده

چو فرزین می‌رود اکنون ز مستی

افضل‌الدین کرمانی

تو خود بودی که روی مردم دهر

به آب مردمی می باز شستی

تو بودی جره‌باز همت آخر

کجا شد آن کله داری و چستی

گرفتم دیگران بیمار بخلند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه