گنجور

 
حکیم نزاری

مثل تو را دوست داشتن نه صواب است

این مثَل تشنه و فریب سراب است

وصل تو در یافتن خیال نبندم

ور متصور شود معاینه خواب است

در تو نخواهد رسید هدهد جهدم

ور به مثل آن که هدهدست عقابست

پرتو خورشید پیش نور جمالت

در بر طاووس هم چو پرّ غراب است

نیست مرا طاقت مطالعه کردن

فتنه همان مصلحت که زیر نقاب است

دل کششی می کند به صورت اگر نه

از ره معنی میان ما چه حجاب است

چند شکیبد دل ضعیف بر آتش

کو به تو مشتاق تر تشنه به آب است

بی تو نه ممکن بود فراغت خاطر

ملک وجود از فراق دوست خراب است

بی خبر است از عذاب روز جدایی

در شب گور ابلهی که گفت عذاب است

آتش دوزخ روا بود که بسوزد

گر جگرم در مفارقت نه کباب است

صید کمند افکنی بباش نزاری

آن که نباشد نه آدمی که دواب است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

رودکی ، استاد شاعران جهان بود

صدیک از وی تویی کسایی ؟ پَرگست !

خاک کف پای رودکی ، نسزی تو

هم بشوی کو بشد چه خایی برغست ؟

کوفته را کوفتند و سوخته را سوخت

[...]

مسعود سعد سلمان

ملک جوان است و شهریار جوان است

کار مهیا و امر و نهی روان است

شغل زمانه مفوضست به شاهی

کز همه شاهان چو آفتاب عیان است

خسرو عالم علاء دولت مسعود

[...]

حکیم نزاری

هیچ طبیبم دوایِ درد نگفته ست

درد که درمان پذیر نیست شگفت است

هر کسَم از علّتی بگفت علاجی

نیش به ظاهر زدند و ریش نهفته ست

بر که کنم اعتماد و با که بگویم

[...]

میرزاده عشقی

نیست در این «دسته بند»، مرد زبردست

مرد زبردست‌تر، ز دسته او هست

از پی اخراج او، چل و سه وکیل ار

چند دگر رأی داد و پا شد و بنشست:

سخت خورد او شکست و دسته او نیز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه