گنجور

 
نظیری نیشابوری

چو نیست حد که به بالین نهیم سر گستاخ

چه سود از حرم امن و خوابگاه فراخ

هزار جا ز برون می زنند طبل رحیل

هنوز رخت ز ایوان کسی نبرده به کاخ

نشسته نغمه سرایان به هم چه دانستیم

که سنگ تفرقه مان بر پرانداز سر شاخ

ز دام و دانه صیاد مرغ می نالید

خبر نداشت که بر سیخ می کشد طباخ

غبار لشکر یأجوج غم، جهان بگرفت

که گفت سد سکندر نمی شود سوراخ

به هیچ حیله ز پیش اجل خلاصی نیست

ز گرگ اگر بجهی پوست می کند سلاخ

چنان رسید جراحت به دل که دیده ندید

ز زخم حادثه، ناگهان «نظیری » آخ

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صوفی محمد هروی

مرا ز حال مگس آرزو کند ای واخ

که می پرد به سوی لعل آن لبان گستاخ

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صوفی محمد هروی
جامی

برآ به پای خرد گرد آن برآمده کاخ

درآی در حرم انس قدسیان گستاخ

برون ز حس و جهت صدهزار جهان

چه تنگ ساخته ای بر خود این جهان فراخ

به سربلندی کاخ جلال و جاه مناز

[...]

سحاب اصفهانی

فغان که زاغ به گلشن زبسکه شد گستاخ

بجای بلبل مسکین نشست بر سر شاخ

کسی که پای بکویت نمی نهاد از بیم

چه شد که دست در آغوشت آورد گستاخ

چه رخنه در دل آن شوخ سنگدل بکند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه