لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
نیر تبریزی

تعالی الله از اینکاخ فلک فرساد بیناش

که سر بر اوج او ادنی زند قوسین ایوانش

سلیمان گوبیا صرح ممرد بین که از هر سو

بجای دیو و دد صف بسته فوج حور و غلمانش

عیان از شمسئه کاخ منور نور لاهوتش

نهان در حقه خاک معنبر سر یزدانش

به بطحا تابدار عکسی ز خشت طاق زرینش

بسوزد یکسر از برق تجلی کوه فارانش

الا ای آسمان هین دیده بگشا در زمین بنگر

عیان تمثال عرش و صورت تربیع ارکانش

معاذ الله خطا گفتم خدا را هست گر عرشی

همین کاخست برهان استوای نفس رحمانش

بحشر افتد جواب لن ترانی ز اوج ایوانش

زند گر صبح خلقت بانک ارنی پور عمرانش

فلکرا پشت پیشش خم چو دیوی پیش تخت جم

جهان چون حلقه خاتم در انگشت سلیمانش

امیر دین حسین بن علی بن ابی طالب

که در نسبت پدر عین الله آمد پور انسانش

نگشتی تا ابد واقف ز سر علم الاسماء

نبودی بوالبشر گردر ازل طفل دبستانش

بماندی تا ابد حوّای امکان چونشب آبستن

گر از صبح ازل طالع نگشتی روی رخشانش

ز کثرت گر سرائی ظل آتش نفس اوست مر آتش

ز وحدت گر ستائی نور ذات اوست عنوانش

خرد گر از حدوث دانش افتد در غلط شاید

که اوصاف وجوب آید همه مضمر در امکانش

شگفتی نی چنین زادی ز نسل حیدر و زهرا

چنان بحرین گوهر را چنین بایست مرجانش

رسد ناف از تذلل بر زمین غضبای گردونرا

نهند از هودج تمکین او بر کوه کوهانش

زمین افتاده زان بر پا که آید مهد تمکینش

فلک سر گشته زان بر سرکه گردد سایه گردانش

خروشان بحر گوهر زای از بیم کف رادش

چو بیماری که امید بقا نبود ز هجرانش

اگر یاران خون از پی نبارد ابر شمشیرش

بسوزد کشت کیهان یکسر از برق درخشانش

فروغ نور پیغمبر عیان از جبهه پاکش

شکوه سطوت حیدر نهان در جیب خفتانش

اگر با دست جبریل آفرین دامن بر افشاند

کشد یک آسمان افرشته سر از طرف وامانش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش؟

به بستان جامهٔ زربفت بدریدند خوبانش

منقش جامه‌هاشان را که‌شان پوشید فروردین

فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش

همانا با خزان گل را به بستان عهد و پیمان بود

[...]

قطران تبریزی

نبرده بوالحسن کافاق آباد است ز احسانش

علی کز همت عالی بزیبد تخت کیوانش

چو اندر بزم بنشیند همی ماه سما دانش

چو اندر صف بخواهد کین همی پیل دمان خوانش

نیاید روز کوشیدن برابر چرخ و کیوانش

[...]

مسعود سعد سلمان

سخا زریست کز همت زند رای تو بر سنگش

سخن نظمی است کز معنی دهد رای تو سامانش

ازین اندک هنر خاطر همی امید بگسستم

چو در مدح تو پیوستم هنر دیدم فراوانش

مرا دانی که آن باید که هر کو نیک شعر آید

[...]

امیر معزی

همی جویم نگاری را که دارم چون دل و جانش

همی خواهم که یک ساعت توانم دیدن آسانش

اگر پیمان کند با من منم در خط پیمانش

وگر فرمان دهد بر من منم در بند فرمانش

نهاد اندر سرم ابری که پیدا نیست بارانش

[...]

سنایی

دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش

هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش

پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش

زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش

به یک دم می‌کند زنده چو عیسی مرده را زان لب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه