گنجور

 
نیر تبریزی

محتسب با ساغر می گرد مرا سر بشکند

با کم از سر نیست ز آن ترسم که ساغر بشکند

تا شنیدستم که دل بشکسته دارد دوست دوست

من بموئی بسته ام دل تا مکرر بشکند

ای مساعد کوکب آن جانی که جانانش ستد

وی همایون روزگار آن دل که دلبر بشکند

چون بصیدم سر دهی شاهین چشم آهسته ده

تیز پرواز است ترسم ناگهش پر بشکند

شیخ را گردن شکست از بار دستار گران

بار وی یا رب گران کن بار دیگر بشکند

شانه در آئینه مرگ ما مصوّر میکند

تا ترا بر رخ یکی زلف معنبر بشکند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مجیرالدین بیلقانی

شاهد ما گر سر زلف معنبر بشکند

قدر روز افزون کند بازار عنبر بشکند

زلف او سر راست از بهر شکست کار ماست

گر شکست ما بجوید زلف را سر بشکند

دانه خالش که باز اندیشه او چون کنم؟

[...]

طغرل احراری

عنبر زلف کژت بازار عنبر بشکند

قیمت لعل لبت سودای گوهر بشکند

با قد شمشاد سوی باغ گر آری گذر

زانفعال قامتت شاخ صنوبر بشکند

در ره عشقت شدم خاک و ولی ترسم از آن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه