ای رخت آفتاب کشور دل
تاب مهرت مه منور دل
نقش رویت می و صراحی چشم
سوز عشق تو عود مجمر دل
زلف تو برده آب از رخ عقل
خال تو کرده خاک بر سر دل
طعمهٔ سنبلت ز خون جگر
مستی نرگست ز ساغر دل
پر شد از غصهٔ تو لوح وجود
نبرد قصهٔ تو دفتر دل
عشق دریا و دل در او صدف است
روح غواص و وصل گوهر دل
دوش با بلبلان عالم غیب
میزد این داستان کبوتر دل
که جهان پرتویست از رخ دوست
جملهٔ کاینات سایهٔ اوست
ای غمت مرهم طلبکاران
چشم مستت بلای هشیاران
ابروی تو مقام رنجوران
حاجب تو طبیب بیماران
عارضت خوابگاه مخموران
گیسویت منزل گرفتاران
جرعهٔ جام تو کسی که چشید
گشت سقّای کوی خمّاران
کاروان گوی تا روان نشود
که روان شد ز چشم ما باران
سخن دوست را نهان گفتیم
تا نیاید به گوش اغیاران
دوش با چنگ این نوا میخواند
مطربی در میان می خواران
که جهان پرتویست از رخ دوست
جملهٔ کاینات سایهٔ اوست
بیدلان را نی است همدم عشق
که به هر دم همیزند دم عشق
بی زبان است و راز میگوید
کو یکی رازدار محرم عشق
چنگ را بین پلاس پوشیده
موی انداخته ز ماتم عشق
میخورد زخم و زار مینالد
میسراید شکایت غم عشق
تُرک مهروی بادهنوش کجاست
تا دهد ساغر دمادم عشق
دوش سرمست و جام باده به دست
می گذشتم به سوی عالم عشق
مرغ دل را به گوش جان آمد
این ندا ازصدای طارم عشق
که جهان پرتویست از رخ دوست
جملهٔ کاینات سایهٔ اوست
تُرک نیلی کمان ترلک پوش
آفتابیست مشتری در گوش
لعل او بر کنار آب حیات
گوهرش در میان چشمهٔ نوش
من قلندر مزاج و قلاشم
روز و شب کوزه میکشم بر دوش
طالب واصلان دُردیکش
ساکن آستان باده فروش
دی به باغی گذر همیکردم
دیدم از شوق بلبلان در جوش
به تفرج در آمدم دیدم
بر سر سرو بلبلی خاموش
نظرش چون به سوی من افتاد
از دل خسته برکشید خروش
که جهان پرتویست از رخ دوست
جملهٔ کاینات سایهٔ اوست
سرو با تو سخن ز بالا گفت
قامت تو جواب رعنا گفت
جان تو را ماه گفت و روشن شد
دل تو را سرو خواند و زیبا گفت
لب لعلت به طعنه لؤلؤ را
حلقه در گوش کرد و لالا گفت
آب شد بحر از آنکه دیدهٔ من
قصهٔ موج خون به دریا گفت
ما سخن را نهفته میگوئیم
راز پوشیده را که پیدا گفت؟
دی به دکان کوزهگر رفتم
خواستم راز آشکارا گفت
در صف کوزهها چو بنشستم
کوزهای زان میان با ما گفت
که جهان پرتویست از رخ دوست
جملهٔ کاینات سایهٔ اوست
منم آن رند عمر داده به باد
که چو من عمر کس به باد نداد
بندهٔ ساکنان دیر شده
گشته از بند روزگار آزاد
از دوا فارغ و ز درد ایمن
در بلا خرم و به غمها شاد
بهر می چون قدح میان بسته
یافته از شرابخانه گشاد
یار با من قرین و من مهجور
کس بدین بخت در زمانه نزاد
سرّم از ناله آشکارا شد
رازم از خون دل برون افتاد
چون به کلی ز خود فنا گشتم
باز گوییم هر چه بادا باد
که جهان پرتویست از رخ دوست
جملهٔ کاینات سایهٔ اوست
ما خراباتیئیم و رند و گدای
که نداریم غیر میکده جای
ایمن از کفر و دین و راحت و رنج
فارغ از بوستان و باغ و سرای
کشتهٔ لعبتان باده پرست
بندهٔ مطربان نغمه سرای
گه ببوسیم ساقیان را دست
گه بمالیم شاهدان را پای
خالی از عشق تا نپنداری
آشیان غراب و پر همای
در قعود است خاک بنشسته
در رکوع است آسمان بر پای
کاروانی مرا به پیش آمد
این ندا بر کشید بانگ درای
که جهان پرتویست از رخ دوست
جملهٔ کاینات سایهٔ اوست
ای رخت ساقی و لب تو مدام
عالمی مست گشته از یک جام
باده بر یاد غمزهٔ تو حلال
باد بی بوی طرهٔ تو حرام
جان چو ساغر رساندهایم به لب
از لب تو نمیرسیم به کام
ما ز اسلام و کفر بیرونیم
کافِر و کفر و مؤمن و اسلام
بزم ما نیست جای زاهد خشک
پیش خاصان چه کار دارد عام
بر در دیر عاشقی دیدم
فارغ از کفر و دین و شاه و غلام
پیش او رفتم و بداده سلام
این سخن گفت در جواب سلام
که جهان پرتویست از رخ دوست
جملهٔ کاینات سایهٔ اوست
دیشب اندر نگارخانهٔ خواب
دیدم آن ماه را به چشمهٔ آب
خال او از حبش فتاده به روم
لعل او در شکر سرشته شراب
تُرک چشمش گرفته کیش خطا
چین زلفش ببسته راه صواب
هر دو درمان ما و این عجب است
کین یکی درتب است و آن در تاب
چهره و زلف او نمود به من
آیت رحمت و نشان عذاب
بیخود از جام عشق مست سحر
می گذشتم به تربت اصحاب
چون ز اسرار عشق پرسیدم
کلّهای زان میان داد جواب
که جهان پرتویست از رخ دوست
جملهٔ کاینات سایهٔ اوست
دوش سرمست و فارغ از دنیی
میگذشتم به عالم معنی
گذر من به سوی دیر افتاد
لات را دیدم آگه از عزی
همه از جام عشق مست و خراب
همه مولای حضرت مولی
همچو ناصر سبوکشان دیدم
بر در دیر ساخته مأوی
بیدلی بر رواق دیر آمد
در سر او نه زهد و نی تقوی
یک زمان ذکر دوست کرد بیان
ساعتی درس عشق کرد املا
باده نوشان در آمدند به جوش
در و دیوار بر کشید ندا
که جهان پرتویست از رخ دوست
جملهٔ کاینات سایهٔ اوست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف زیباییها و محبت پرشور نسبت به معشوق و عشق میپردازد. شاعر با زبانی شاعرانه و پرماجرا به تصویر میکشد که عشق و زیبایی معشوق مثل نوری در جهان میدرخشد و همه موجودات تحت تاثیر آن هستند. او از سوز و گداز در عشق صحبت میکند و نشان میدهد که دل عاشق از غم و شادیهای عشق پر شده است.
شاعر همچنین به کنجکاوی و جستجوی راز عشق اشاره میکند و به مفاهیم عرفانی درباره عشق و وصل میپردازد. وی عشق را به دریا و دل را به صدف تشبیه کرده و بر این باور است که وجود انسان فقط در پیوند با دوست و معشوق کامل میشود.
در نهایت، شاعر نهتنها از زیباییهای ظاهری میگوید، بلکه به عمق احساسات و معانی عمیق عشق توجه دارد و آن را فراتر از مرزهای دینی و اجتماعی تصور میکند. این شعر نشاندهنده یک سفر روحانی و عاطفی به سوی حقیقت عشق است.
هوش مصنوعی: ای زیبایی تو نور و روشنی بخش دل من هستی و عشق تو مانند آفتاب در سرزمین قلبم میتابد.
هوش مصنوعی: چهره زیبایت مانند لبهی جام شراب است و نگاه سوزان عشق تو به مانند بخار دل من میسوزد.
هوش مصنوعی: موهای تو چنان زیباست که عقل را دچار پریشانی کرده و نقطه زیبای تو، دل را به خاک اندازده است.
هوش مصنوعی: طعمهٔ گل سنبل تو از اشکهای دل من به وجود آمده است و مستی نرگس تو به خاطر شراب دل من است.
هوش مصنوعی: وجودم به غم تو آکنده شده و داستان تو در دلنامهام ثبت گردیده است.
هوش مصنوعی: عشق مانند دریا است و دل مانند صدفی در آن. روح غواص به جستجوی وصالی میپردازد که به مانند جواهر در دل نهفته است.
هوش مصنوعی: شبی با بلبلان در فضایی فراتر از دنیا صحبت میکردیم و این داستان دل کبوتر را روایت میکردیم.
هوش مصنوعی: جهان در واقع انعکاسی از زیباییهای چهرهی دوست است و همه چیز در هستی تحت تأثیر او قرار دارد.
هوش مصنوعی: غم تو مانند پادزهر برای کسانی است که در جستجوی آرامش هستند، اما برای افرادی که هشیار و هوشیارند، تو باعث دردسر و عذاب میشوی.
هوش مصنوعی: ابروی تو، مانند دکتر است که درد و رنج بیماران را تسکین میدهد و به آنها کمک میکند، و در عین حال، حالت رنجوران را به نمایش میگذارد.
هوش مصنوعی: در خوابگاه عاشقان، زیبایی موهای تو محلی برای استراحت بیقراران شده است.
هوش مصنوعی: کسی که یک قطره از شراب تو را چشید، به مانند ساقیای میشود که در کوی شرابخواران میگردد.
هوش مصنوعی: کاروان حرکت کن تا روح و جان قرین نشود، زیرا زمانی که این اتفاق بیفتد، اشکهای ما همچون باران ریزش میکند.
هوش مصنوعی: ما سخنان دوستی را در دل نگه داشتیم تا به گوش دیگران نرسد.
هوش مصنوعی: دیروز در جمع مینوشان، نوازندهای با چنگ نغمهای زیبا را میخواند.
هوش مصنوعی: جهان، نوری است که از چهرهی محبوب میتابد و تمام موجودات تنها سایهای از او هستند.
هوش مصنوعی: عاشقان بیخبر از عشق، هیچ همراهی ندارند، چرا که عشق دائماً در حال نفوذ و تأثیرگذاری است.
هوش مصنوعی: او حتی بدون زبان، رازهای دل را بیان میکند؛ چون کسی را دارد که به عشق آگاه و رازدار است.
هوش مصنوعی: در گوشهای از هندسهٔ زندگی، چنگی در دست است که تارهایش با موهای پریشان پوشیده شده، گویی از غم و اندوه عشق به سوگ نشسته است.
هوش مصنوعی: او با درد و زخم، ناله میکند و از غم عشق خود میسراید.
هوش مصنوعی: کجاست آن معشوقه زیبا و نوشیدنی که هر لحظه بتوان از عشق او جامی پر کرد؟
هوش مصنوعی: شب گذشته با حال خوش و جامی در دست، به سمت دنیای عشق میرفتم.
هوش مصنوعی: ندای عشق به گوش جان مرغ دل رسید.
هوش مصنوعی: جهان در واقع انعکاسی از زیبایی و نور چهرهٔ دوست است و همهٔ موجودات در این جهان تحت تأثیر و سایهٔ وجود او هستند.
هوش مصنوعی: دختر زیبا و دلربا مانند آفتاب درخشان است و زینتی به نام کمان نیلی و پوششی خوشرنگ دارد که او را خاص و جذابتر میکند. مشتری، سیارهای درخشان، در گوش او قرار دارد و این زیبایی را دوچندان کرده است.
هوش مصنوعی: سنگ قیمتی او در کنار آب زندگی، مانند درخشش جواهر در چشمهای شیرین است.
هوش مصنوعی: من دلی آزاد دارم و روحی سبکبال، در هر لحظه از روز و شب مشغول تهیه و ساختن کوزههای میباشم که بر دوشم حمل میکنم.
هوش مصنوعی: عاشقانی که به دنبال حقیقت و رسیدن به معشوق هستند، در کنار کسی آرامش مییابند که از شراب و شادی سخن میگوید و درگاه او محل تجمع این جویندگان است.
هوش مصنوعی: روزی به باغی میرفتم و دیدم که بلبلان از خوشحالی در حال نغمهسرایی هستند.
هوش مصنوعی: به گردش و تفریح رفتم و دیدم که بر بالای درخت سرو، بلبل خاموشی نشسته است.
هوش مصنوعی: زمانی که نگاهی از او به سمت من افتاد، از دل خستهام صدایی از درون بلند شد.
هوش مصنوعی: این دنیا بازتابی از چهرهٔ محبتآمیز دوست است و تمام وجود هستی در واقع سایهای از وجود اوست.
هوش مصنوعی: درخت سرو با تو صحبت کرد و از بلندی قامت تو تعریف کرد.
هوش مصنوعی: ماه به تو میگوید که جان تو را روشن کند و سرو تو را زیبا و دلپذیر میخواند.
هوش مصنوعی: لب قشنگت به گونهای است که مانند مرواریدی در گوش میدرخشد و با طنازی و شیرینی، آرامش میدهد.
هوش مصنوعی: چشمانم داستان موج خون را به دریا نقل کرد و به قولی، آن چشمان باعث شد که این آب به دریای بزرگی تبدیل شود.
هوش مصنوعی: ما در سخنانمان رمز و رازها را به شکل پنهانی بیان میکنیم، زیرا آیا کسی میتواند آن را بهصورت دلنشین و آشکار بیان کند؟
هوش مصنوعی: روز دی به مغازه کوزهگر رفتم و خواستم که رازها را به شفافیت بیان کند.
هوش مصنوعی: وقتی که در کنار کوزهها نشسته بودم، یکی از آن کوزهها به زبان آمد و با ما صحبت کرد.
هوش مصنوعی: جهان روشناییای از چهرهٔ معشوق است و همهٔ موجودات تنها سایهای از او به شمار میآیند.
هوش مصنوعی: من همانی هستم که عمرم را بیهوده و به راحتی سپری کردهام، همچنان که هیچکس دیگری اینگونه عمرش را هدر نکرده است.
هوش مصنوعی: من به خاطر ساکنان گذشته به بند روزگار آزاد شدهام.
هوش مصنوعی: از داروها بینیاز و از دردها در امان، در شرایط سخت خوشحال و در میان اندوهها سرشار از شادی باش.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه مانند یک لیوان شراب بسته شده پیدا کردهام، به سراغ شرابخانه میروم تا از آنجا گشایش حاصل کنم.
هوش مصنوعی: دوست من همیشه با من است، اما من در تنهایی و بیکسی به سر میبرم. این سرنوشت در این زمان به کسی دیگر تعلق ندارد.
هوش مصنوعی: سرم از ناله به وضوح نمایان شد و رازهای دلسوزم آشکار شده است.
هوش مصنوعی: وقتی کاملاً از خودم خارج شدم و به دور شدم، دیگر میگویم هرچه پیش بیاید، پیش بیاید.
هوش مصنوعی: جهان تنها بازتابی از زیباییهای چهرهٔ محبوب است و تمام موجودات در واقع سایهای از وجود او هستند.
هوش مصنوعی: ما آدمهایی سرگردان و آزاد روح و فقیر هستیم که غیر از میکده، جایی نداریم.
هوش مصنوعی: آدمی از هر گونه disbelief و دین محفوظ است و از سختیها و راحتیها بینیاز، همچنین از محافل و مکانهای خوشحال کننده و زندگی روزمره آزاد است.
هوش مصنوعی: عاشق بازیهای مشروبخوار و بندهای از سرایندههای آهنگ هستم.
هوش مصنوعی: گاهی دست ساقیان را میبوسیم و گاهی پای شاهدان را میمالیم.
هوش مصنوعی: اگر دل از عشق خالی باشد، نباید گمان کنی که مکان این دل شبیه جایی است که یک کلاغ در آن جا میزند و یک پرندهی زیبا در آن پرواز میکند.
هوش مصنوعی: زمین گردن گذاشته و در حالت نشسته است، در حالی که آسمان با قامت افراشته در حال عبادت است.
هوش مصنوعی: کاروانی به من نزدیک شد و صدای خود را بلند کرد و فریاد زد.
هوش مصنوعی: جهان در واقع نوری است که از چهره دوست میتابد و تمامی موجودات سایهای از او هستند.
هوش مصنوعی: ای عشق تو، مانند شراب خوشگوار و لبهای تو، همیشه جهانی را سرمست کرده است؛ حتی با نوشیدنی کوچکی.
هوش مصنوعی: نوشیدن شراب در یاد لبخند تو خوش است، اما بیعطر گیسوان تو ناپسند است.
هوش مصنوعی: ما تا لب ساغر رسیدیم، اما از لب تو به کام دل نمیرسیم.
هوش مصنوعی: ما از وابستگی به اسلام و کفر آزادیم؛ ما نه کافر هستیم و نه مؤمن، نه در دین و نه در بیدینی.
هوش مصنوعی: محل ضیافت ما جایی برای زاهدان خشک نیست؛ کسانی که عامه مردم هستند چه ارتباطی با خاصان دارند؟
هوش مصنوعی: در درِ معبد عشق، کسی را دیدم که هیچ نگرانی از اعتقادات دینی، سلطنت یا بردگی نداشت.
هوش مصنوعی: به نزد او رفتم و سلام کردم. او در پاسخ سلام من، این جمله را گفت.
هوش مصنوعی: جهان یک نور است که از چهرهٔ دوست میتابد و تمام مخلوقات سایهای از آن نور هستند.
هوش مصنوعی: دیشب در خواب، در یک مکان زیبا، آن دختر جذاب را در کنار چشمه آب مشاهده کردم.
هوش مصنوعی: خال او که نماد زیبایی و جذابیت است، از سرزمین حبشه به روم رسیده و وجودش به رنگ لعل درآمده که آن را در شکر آمیختهاند و به نوعی شراب محصوص شده است. این بیان نشاندهندهی زیبایی و دلربایی اوست که با عشق و احساسات درهم آمیخته شده است.
هوش مصنوعی: چشمان او انسان را به اشتباه میکشاند و با موهای پیچیدهاش، راه درست را متوقف کرده است.
هوش مصنوعی: هر دو ما دردی داریم و این موضوع جالب است که یکی از ما در تب و دیگری در حال تجمل و شوق است.
هوش مصنوعی: چهره و موهای او برای من نشانهای از رحمت و در عین حال علامتی از عذاب بود.
هوش مصنوعی: بدون هیچ دلیلی از جام عشق سرمست بودم و در اوایل صبح از کنار قبر دوستان میگذشتم.
هوش مصنوعی: وقتی از رازهای عشق سؤال کردم، فردی از میان آنها پاسخ داد.
هوش مصنوعی: جهان، نوری است که از چهرهٔ دوست میتابد و تمام کاینات تنها سایهای از او هستند.
هوش مصنوعی: شب گذشته در حالی که مست و بیخیال از دنیای مادی بودم، در دنیای معنوی به سر میبردم.
هوش مصنوعی: من به سمت معبد رفتم و ناگهان لات را دیدم که از عزی باخبر بود.
هوش مصنوعی: همه تحت تأثیر عشق شگفتانگیز هستند و در این حالت، به حضرت مولی به عنوان سرور و پیشوای خود احترام میگذارند.
هوش مصنوعی: مانند ناصر که در دل سبوکشان به دیدن درگاه دیر آمده، مشاهده کردم که برای خود مکانی ساختهاند.
هوش مصنوعی: بیدل به جایی میرود که معمولاً عبادت و زهد در آن دیده میشود، اما در وجود او نه نشانی از زهد است و نه تقوای دینی.
هوش مصنوعی: مدتی در مورد دوست سخن گفت و ساعتی در عشق و عاشقی آموزش داد.
هوش مصنوعی: نوشندگان شراب به جشن و سرور آمدند و در و دیوارها به شادی و سرور به تکاپو افتادند.
هوش مصنوعی: جهان همچون نوری است که از چهره دوست میتابد و همه چیز در کائنات تحت تأثیر او قرار دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.