من رند و مِی پرستم و فارغ ز کفر و دین
زاهد مرا به چشم حقارت دگر مبین
سوزیست در دلم که اگر دم بر آورم
سوزم نُه آسمان به یکی آه آتشین
در نوبت تو رنج همیبارد از فلک
در دولت تو درد همیروید از زمین
جانی، جدا ز قالب رنجور ما مگرد
نوری، درون دیدهٔ گریان ما نشین
زین غم در آتشم که شب و روز در فراق
بر باد رفت بی رخ تو عمر نازنین
ناصر به روز حشر چو سر بزند ز خاک
باشد ز آستان تواش گرد بر جبین
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این اشعار به بیان احساسات عمیق عاشقانه و دردناک شاعر میپردازد. شاعر خود را به عنوان شخصی رند و دلشکسته معرفی میکند که از قيد و بندهای دینی آزاد است و تنها عشق را میپرستد. او از زاهدان میخواهد که او را با چشم تحقیر ننگرند. در دل او آتش سوزانی وجود دارد که اگر صدایش را درآورد، میتواند آسمان را بسوزاند. او از رنجهای ناشی از عشق سخن میگوید و میگوید که جان او در این درد جدا از جسمش است. شاعر در غم فراق معشوق، عمرش را بیهوده میبیند و در نهایت به روز قیامت اشاره میکند که اگر معشوق او را فراموش نکند، با افتخار بر جبینش گرد خواهد نشسته.
هوش مصنوعی: من آدمی آزاد و دلبسته نوشیدنی هستم و از مسائل دینی و مذهبی بیخیالم. ای زاهد، لطفاً به من با نگاهی تحقیرآمیز نگاه نکن.
هوش مصنوعی: در دل من شعلهای وجود دارد که اگر بخواهیم به آن اشاره کنم، میتواند نه آسمان را با یک آه آتشین بسوزاند.
هوش مصنوعی: در زمانهایی که تو در انتظار هستی، آسمان به تو زحمت میدهد و در دوران خوشبختیات، زمین به تو درد و مشکل میآورد.
هوش مصنوعی: ای جان، دور نشو از جسم بیمار ما و نگذار که نور تو در چشمان اشکبار ما قرار بگیرد.
هوش مصنوعی: از این درد و غم در آتش هستم، که روز و شب به خاطر دوری تو، عمر گرانمایهام هدر رفت.
هوش مصنوعی: در روز قیامت، زمانی که ناصر از خاک سر برآورد، پیشانیاش در مقابل تو (خدا) همچون خاک و غبار خواهد بود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم گوی و کم نشین
باشد که در وصال تو بینند روی دوست
تو نیز در میانهٔ ایشان نه ای، ببین
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم گوی و کم نشین
باشد که در وصال تو بینند روی دوست
تو نیز در میانهٔ ایشان نهای ببین
ای خانه مبارک و باغ بآفرین
فرخنده باد و فرخ بر خسرو زمین
شاهنشه زمانه ملک زاده بو سعید
مسعود با سعادت و سلطان راستین
تابود بود و از پس این تابود بود
[...]
ای چرخ ملک و دولت و سلطان داد و دین
مسعود شهریار زمان خسرو زمین
در بزم و رزم نوری و ناری نه ای نه ای
سوزان تری از آن و فروزنده تری ازین
بادی به وقت حمله و کوهی به گاه حلم
[...]
آن بت که هست چهرهٔ خور پیش او رهین
صد حلقه دارد از سه طرف هر طرف یمین
پیوسته در میانهٔ هر حلقهای دلی
چون خاتمی شده که کبودش بود نگین
گاهی ز تاب زلف به گل بر نهد کمند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.