صبحدم بر آستانش بیدلی خوش میگریست
کس نگفتش کز کجائی، خون دل از بهر چیست
دهر چون گل مینشاند هر دمم در خاک و خون
خاک خواری بر سر من، این چه عمرست، این چه زیست
در شب هجران به شمعی صحبتم افتاده بود
گاه من بر شمع و گاهی شمع بر من میگریست
تا سرم بر جاست سرتاپا فدای نام توست
از سر سر درگذشتن سهل کاری سرسریست
کُشت ناصر را کمان ابرویت از تیر چشم
کُشتهٔ خود را تو باری هیچ میدانی که کیست


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از غم و اندوه ناشی از جدایی و دلتنگی سخن میگوید. او به آستان محبوبش آمده و بیتابی و احساسی عمیق از درد دل را احساس میکند. در حالتی از ناامیدی، او به تصویر گل و خاک و خون اشاره میکند تا نشان دهد زندگی برایش چه سخت و تلخ شده است. شاعر در دل شب، با شمع همصحبت میشود و به حال و وضع خود میاندیشد. او تمام وجودش را فدای نام محبوبش میکند و تأکید میکند که از فراق او، او زخمی عمیق است که کسی به آن توجه ندارد.
هوش مصنوعی: در سپیدهدم، بیدلی بر درگاه او اشک میریخت، اما هیچکس نپرسید که از کجا آمده و چرا دلش اینگونه غمگین است.
هوش مصنوعی: دنیا هر لحظه مرا به شدت به خاک و خون میکشاند و این زندگی پر از پستی و رنج بر سر من چه معنا و مفهومی دارد؟
هوش مصنوعی: در شب جدایی، در کنار شمع نشسته بودم و در آنجا گفتگویی بین من و شمع برقرار شده بود. گاهی من به شمع نگاه میکردم و گاهی شمع به من مینگریست و بر حال من میگریست.
هوش مصنوعی: تا زمانی که هستم، تمام وجودم فدای نام توست. از روی دوست داشتن، گذشتن از خودم کار سادهای نیست.
هوش مصنوعی: تو با کمان ابرویت دل ناصر را نشانه رفتی و او را در چشمان خود کشتی. آیا هیچ میدانی که آن کُشته چه کسی است؟
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر مژه از غمزه خون ریز تو ناوک زنی ست
کاندرون هر جگر زان زخم ناوک روزنی ست
چشمت آفت، غمزه فتنه، خط قیامت، رخ بلاست
آشنایی با چینن خصمان نه حد چون منی ست
جان که زارم می کشد از یاد چون تو دوستی
[...]
حزنی این عشق است نی افسانه چندین شکوه چیست؟
لب به دندان گیر و دندان بر جگر نه باک نیست
زاری بلبل ز شوق گل بود پوشیده نیست
سبزه را مژگان تر یارب ز شوق نام کیست
گفتوگوی اهلِ غفلت، قابلِتأویل نیست
خوابِ پای خفته را، تعبیرکردن، مشکل است!
شب که در پیمانه می می ریختم از بهر زیست
بی لب لعلت صراحی وار چشمم خون گریست
باعث نارفتن کویت نمی پرسی که چیست
گر نمی آیم به سوی بزمت از شرمندگیست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.