گنجور

 
سیدای نسفی

با که روشن سازم احوال دل افگار خویش

تا یکی چون شمع سوزم بر سر بیمار خویش

بهر آسایش گر از غمخانه سر بیرون کنم

می نهم چون سایه پهلو بر ته دیوار خویش

یوسف من از خریداران کسادی می کشد

بر دکان آتش زنم از سردیی بازار خویش

بر سر من آسیا گردد تحمل می کنم

چون نمی بینم کسی را زیر گردون بار خویش

بر بدن از ناله . . .

. . . را خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

ما که از اول بلی گفتیم با دلدار خویش

تا قیامت بر نمیگردیم از گفتار خویش

می بمستان ده که عاشق تشنه دیدار تست

جان ما را مست کن از شربت دیدار خویش

کفر و ایمان هر دو را سررشته از یکرنگی است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه