دلم به پرده دریهای اشک خورسند است
محبت پدری عیب پوش فرزند است
به غیر محنت و غم نیست قسمت فرهاد
همیشه خون جگر روزیی هنرمند است
ز اهل جود صدایی بروز نمی آید
در مروت احسان ز پشت او بند است
به توبه یی که شکستی درست تکیه مکن
بنه ز دست عصایی که سست پیوند است
ز اشک و آه مرا سیدا جدایی نیست
یکیست نور دل و دیگری جگر بند است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساسات عاطفی و دشواریهای انسانی میپردازد. شاعر از عشق پدرانه و نقش آن در پوشاندن عیوب فرزند سخن میگوید و همچنین به محنتها و غمهای زندگی هنرمند اشاره میکند. او همچنین به عدم بروز سخاوت واقعی در انسانها و به تردید در توبهها اشاره میکند. در نهایت، شاعر به جداییها و دلتنگیها می پردازد و بیان میکند که یکی از این دردها نوری در دل دارد و دیگری جگرش را میخارد. شعر به نوعی به عمق عواطف انسانی و پیوندهای عاطفی میپردازد.
هوش مصنوعی: دل من به ریختن اشکهای شاد خوشحال است، زیرا عشق و محبت پدر باعث میشود که عیبهای فرزند پنهان بماند.
هوش مصنوعی: فرهاد همیشه با درد و غم روبروست و به جز رنج و سختی چیز دیگری نصیبش نمیشود. در زندگی، روزی از هنرمندی او بهرهمند خواهند شد.
هوش مصنوعی: از افراد بخشنده صدایی به گوش نمیرسد، زیرا در کار نیکو و مهربانی، او خود را به نوعی محدود کرده است.
هوش مصنوعی: به توبهای که به تو شکسته است، حساب نکن و به عصای سستی که نشانه ضعف است، تکیه نداشته باش.
هوش مصنوعی: از اشکهای من و نالههایم، آقای من، جدایی وجود ندارد. یکی نور دل است و دیگری چیزی است که قلب را به هم میزند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
زمانه پندی آزادوار داد مرا
زمانه چون نگری سر به سر همه پند است
به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری
بسا کسا که به روز تو آرزومند است
زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه
[...]
ندیدهام رخ خوب تو، روزکی چند است
بیا، که دیده به دیدارت آرزومند است
به یک نظاره به روی تو دیده خشنود است
به یک کرشمه دل از غمزهٔ تو خرسند است
فتور غمزهٔ تو خون من بخواهد ریخت
[...]
شب فراق که داند که تا سحر چندست
مگر کسی که به زندان عشق در بندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانندست؟
پیام من که رساند به یار مهرگسل
[...]
خوشا! دلی که گرفتار زلف دلبند است
دلی است فارغ و آزاد، کو درین بند است
به تیر غمزه، مرا صید کرد و میدانم
که هیچ صید بدین لاغری، نیفکندست
علاج علت من، می کند به شربت صبر
[...]
زمانه پندی آزادوار داد مرا
زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
ز روز نیک کسان گفت غم مخور زنهار
بسا کسا که به روز تو آرزومند است
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.