گنجور

 
ملا احمد نراقی

این فنای بنده در مولا بود

این فنا از صد لقا اولی بود

این عدم باشد ره کوی بقا

فهم آن خواهی برو تا کربلا

شهسواران بین در آنجا در مصاف

گرد شادروان عزت در طواف

بسته احرام حریم کوی یار

جان نهاده بر کف از بهر نثار

سر به کفها و کفنهاشان بدوش

رو بکوی دوست با جوش و خروش

لب پر از لبیک چشم اندر حرم

بر زبانشان نعره ی این العدم

کو عدم آن راه اقلیم وفا

کو عدم دروازه ی ملک بقا

شیرمردان ره جانانه ایم

شعله های تیغ را پروانه ایم

عید ما عاشور و قربانگاه ما

کربلای جانفزا نعم المنی

هین گذار افکن در آن صحرا دمی

بین ورای هر دو عالم عالمی

خون شاهان بین در آنجا ریخته

جانشان با خاک دشت آمیخته

صورت آن دشت تشویش بلا

معنی آن کعبه صدق و صفا

شیرمردان بین در آنجا چون نهنگ

پیش همتشان دو عالم گشته تنگ

چون نبد گنجایش کون و مکان

از مکان کندند آنجا آشیان

غوطه ور گشتند در بحر فنا

سر برآوردند از ملک بقا

این عدم باشد گلستان ارم

گر عدم اینست قربان عدم

کاش من هم اندر آنجا بودمی

راه و رسم این عدم پیمودمی

زندگی خواهی برو معدوم باش

ورنه ز آب زندگی محروم باش

هست اگر آنست تو خود چیستی

در حقیقت پیش او فانیستی

 
sunny dark_mode