گنجور

غزل شمارهٔ ۹۸۹

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

صبر با عشق بس نمی‌آید

عقل فریادرس نمی‌آید

بیخودی خوش ولایتیست ولی

زیر فرمان کس نمی‌آید

کاروان حیات می‌گذرد

هیچ بانگ جرس نمی‌آید

بوی گلشن به گل همی‌خواند

خود تو را این هوس نمی‌آید

زانک در باطن تو خوش نفسیست

از گزاف این نفس نمی‌آید

بی خدای لطیف شیرین کار

عسلی از مگس نمی‌آید

هر دمی تخم نیکوی می‌کار

تا نکاری عدس نمی‌آید

هیچ کردی به خیر اندیشه

که جزا از سپس نمی‌آید

بس کن ایرا که شمع این گفتار

جانب هر غلس نمی‌آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام