گنجور

غزل شمارهٔ ۷۱۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

آن کس که به بندگیت آید

با او تو چنین کنی نشاید

ای روی تو خوب و خوی تو خوش

چون تو گهری فلک نزاید

روی تو و خوی تو لطیفست

سر دل تو لطیف باید

آن شخص که مردنیست فردا

امروز چرا جفا نماید

چیزی که به خود نمی‌پسندد

آن بر دگری چه آزماید

از خشم مخای هیچ کس را

تا خشم خدا تو را نخاید

برخیز ز قصد خون خلقان

تا بر سر تو فرونیاید

آن گاه قضا ز تو بگردد

کان وسوسه در دلت نیاید

ای گفته که مردم این چه مردیست

کابلیس تو را چنین بگاید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام