گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۷۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

آدمیی، آدمیی، آدمی

بسته دمی، زانک نهٔ آن دمی

آدمیی را همه در خود بسوز

آن دمیی باش اگر محرمی

کم زد آن ماه نو و بدر شد

تا نزنی کم، نرهی از کمی

می‌برمی از بد و نیک کسان؟!

آن همه در تست، ز خود می‌رمی

حرص خزانست و قناعت بهار

نیست جهان را ز خزان خرمی

مغز بری در غم؟! نغزی ببر

بر اسد و پیل زن ار رستمی

همچو ملک جانب گردون بپر

همچو فلک خم ده، اگر می‌خمی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا اهور نوشته:

یا حق…
خلاصه منظور مولانا در در ین ابیات این است:

تا مادام که “بسته دم باشی” و خود را در هوای”هو” آزاد نکنی
همین آدم زمینی خواهی ماند۱ پس بکوش تاآدمیت ” تن خاکی”
را رهاکن وهوای “هو” را به خود بگیر ونفس خود را بشکن ونقص خودرا
در او از بین ببر.
… چرا که ماه نیز در اول به صورت هلال کوچک حلول میکند
و سپس کامل و بدر میگردد. پس از بد و خوب زمانه چه میرنجی؟
که همانا در خود مینگری مثل نگریستن در آینه.پس اگر چنان باشد
کسی مانند خزان میشوی که هدف این نیست
تو بجای فکر کردن به درد ورنج و مشکلات کمی اندیشه کن و بمانند رستم
از درد مترس .. آنوقت مانند ملایکه در گردش روزگار باشی و بالاتر از آن بپری
واین میسر نیست الا به خمیدگی وعزت نفس
والله اعلم…

…ومولانا این مفاهیم را در ابیات دیگر بسیار روشن تر از این
بیان فرموده اند. مارست که بخوانیم و به گوش جان بنیوشیم…

کانال رسمی گنجور در تلگرام