گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۶۳

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

مرا چون ناف بر مستی بریدی

ز من چه ساقیا دامن کشیدی

چنین عشقی پدید آری به هر دم

پدیدآرنده چون ناپدیدی

دهل پیدا دهلزن چون است پنهان

زهی قفل و زهی این بی‌کلیدی

جنون طرفه پیدا گشت در جان

جنون را عقل‌ها کرده مریدی

هزاران رنگ پیدا شد از آن خم

منزه از کبودی و سپیدی

دو دیده در عدم دوز و عجب بین

زهی اومیدها در ناامیدی

اگر دریای عمانی سراسر

در آن ابری نگر کز وی چکیدی

در آن دکان تو تخته تخته بودی

اگر خود این زمان عرش مجیدی

در اقلیم عدم ز آحاد بودی

در این ده گر چه مشهور و وحیدی

همان جا رو چنان ز آحاد می‌باش

از آن گلشن چرا بیرون پریدی

بر این سو صد گره بر پایت افتاد

ز فکر وهمی و نکته عمیدی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام