گنجور

 
مولانا

کسی کاو را بود در طبع سستی

نخواهد هیچ کس را تندرستی

مده دامن به دستان حسودان

که ایشان می‌کشندت سوی پستی

زیان‌تر خویش را و دیگران را

نباشد چون حسد در جمله هستی

هلا بشکن دل و دام حسودان

وگر نی پشت بخت خود شکستی

از این اخوان چو ببریدی چو یوسف

عزیز مصری و از گرگ رستی

اگر حاسد دو پایت را ببوسد

به باطن می‌زند خنجر دودستی

ندارد مهر مهره او چه گشتی

ندارد دل‌، دل اندر وی چه بستی‌؟

اگر در حصن تقوا راه یابی

ز حاسد وز حسد جاوید رستی

اگر چه شیرگیری، ترک او کن

نه آن شیر است کش گیری به مستی

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
غزل شمارهٔ ۲۶۵۹ به خوانش علی اسلامی مذهب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
سوزنی سمرقندی

خائی گنده ترسا پرستی

در اسلام را بر خود ببستی

چه دست آویز داری اندر اسلام

زناری در میان آویز دستی

بمستی بر سر حمدان نشستی

[...]

انوری

شها چون پیل و فرزین شه پرستم

نه چون اسبست کارم رخ‌پرستی

رهی آمد چو رخ پیشت پیاده

چو فرزین می‌رود اکنون ز مستی

افضل‌الدین کرمانی

تو خود بودی که روی مردم دهر

به آب مردمی می باز شستی

تو بودی جره‌باز همت آخر

کجا شد آن کله داری و چستی

گرفتم دیگران بیمار بخلند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه