گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۹۶

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

از حلاوت‌ها که هست از خشم و از دشنام او

می‌ستیزم هر شبی با چشم خون آشام او

دام‌های عشق او گر پر و بالم بسکلد

طوطی جان نسکلد از شکر و بادام او

چند پرسی مر مرا از وحشت و شب‌های هجر

شب کجا ماند بگو در دولت ایام او

خون ما را رنگ خون و فعل می‌آمد از آنک

خون‌ها می می‌شود چون می‌رود در جام او

وعده‌های خام او در مغز جان جوشان شده

عاشقان پخته بین از وعده‌های خام او

خسروان بر تخت دولت بین که حسرت می‌خورند

در لقای عاشقان کشته بدنام او

آن سگان کوی او شاهان شیران گشته‌اند

کان چنان آهوی فتنه دیده شد بر بام او

الله الله تو مپرس از باخودان اوصاف می

تو ببین در چشم مستان لطف‌های عام او

دست بر رگ‌های مستان نه دلا تا پی بری

از دهان آلودگان زان باده خودکام او

شمس تبریزی که گامش بر سر ارواح بود

پا منه تو سر بنه بر جایگاه گام او

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمود زندی نوشته:

در لقای عاشقان کشته بدنام او

لطفا مشخص فرمایید بدنام به عاشق کشته شده اشارت دارد یا به معشوق و یا اینکه بجای بدنام باید از نام برداشت شود با تشکر

بابک نوشته:

جناب محمود زندى،
در لقاى عاشقانِ کشتهء بدنامِ او،
کشتهء بدنام بر مى گردد به عاشق کشته شده

سمانه ، م نوشته:

محمود آقا
خسروان بر تخت دولت بین که حسرت می‌خورند
در لقای عاشقان کشته بدنام او
میگوید : پادشاهان آرزو دارند در زمره ی عاشقان او باشند ، حتا به بد نامی
با درود

سمانه ، م نوشته:

جناب بابک
من توضیح شما را ندیده بودم ، وگرنه جسارت نمی کردم ، چون جواب مستقیم آقای زندی ، پاسخ شماست
پایدار باشید

بابک نوشته:

سمانه خانم گرامى،
کدام جسارت؟
هر راهنمایى و راهگشایى سبب خیر است.
سپاس از شما

سمانه ، م نوشته:

بابک گرامی
جناب عالی در آزمون محبت و حسن ظن ، در بارگاه ادب گنجور ، سر افرازید
اما گمان بردم مبادا در ترازوی سنجش بعضی ، این لطف نظر نباشد
در آسمان مهر تو بی شک ستاره هاست
کو چشم و بینشی که به باطن نظر کنیم
در بیم زخم تیر ملامت ز حاسدان
بر سر سپر کشیده و خفتان به بر کنیم
شعر از ”نیا “
شاد زی بر دوام

کانال رسمی گنجور در تلگرام