گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۰۱

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

منم فتنه هزاران فتنه زادم

به من بنگر که داد فتنه دادم

ز من مگریز زیرا درفتادی

بگو الحمدلله درفتادم

عجب چیزی است عشق و من عجبتر

تو گویی عشق را خود من نهادم

بیا گر من منم خونم بریزید

که تا خود من نمردم من نزادم

نگویم سر تو کان غمز باشد

ولی ناگفته بندی برگشادم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

حسی عجیب در وجود جلال دین است همه ارزش و هستی‌ انسان در همین حس عجیبی است که در خود حس می‌‌کند

حسی که مرگ و نابودی را با زندگی‌ برابر می‌‌داند و یکی‌ را با هزار

حسی که عشق را در خود چنان می‌‌یابد که خود را زاینده آن‌ می‌‌داند و هستی‌ را چنان درمی‌ یابد که گوئی جز او کسی‌ نیست و اگر هر چیز بی‌ ارزشی در او یافت میشود می‌‌خواهد که نابود گردد تا این حس هزاران بار افزون تر گردد

حسی که او آنرا فتنه می‌‌نامد فتنه‌ای نه برای دیگران بلکه برای تمامی هستی‌ و برای خود فتنه

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام