گنجور

بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم
 

رحمة الله علیه گفته است

ذکر شه محمود غازی سفته است

کز غزای هند پیش آن همام

در غنیمت اوفتادش یک غلام

پس خلیفه‌ش کرد و بر تختش نشاند

بر سپه بگزیدش و فرزند خواند

طول و عرض و وصف قصه تو به تو

در کلام آن بزرگ دین بجو

حاصل آن کودک برین تخت نضار

شسته پهلوی قباد شهریار

گریه کردی اشک می‌راندی بسوز

گفت شه او را کای پیروز روز

از چه گریی دولتت شد ناگوار

فوق املاکی قرین شهریار

تو برین تخت و وزیران و سپاه

پیش تختت صف زده چون نجم و ماه

گفت کودک گریه‌ام زانست زار

که مرا مادر در آن شهر و دیار

از توم تهدید کردی هر زمان

بینمت در دست محمود ارسلان

پس پدر مر مادرم را در جواب

جنگ کردی کین چه خشمست و عذاب

می‌نیابی هیچ نفرینی دگر

زین چنین نفرین مهلک سهلتر

سخت بی‌رحمی و بس سنگین‌دلی

که به صد شمشیر او را قاتلی

من ز گفت هر دو حیران گشتمی

در دل افتادی مرا بیم و غمی

تا چه دوزخ‌خوست محمود ای عجب

که مثل گشتست در ویل و کرب

من همی‌لرزیدمی از بیم تو

غافل از اکرام و از تعظیم تو

مادرم کو تا ببیند این زمان

مر مرا بر تخت ای شاه جهان

فقر آن محمود تست ای بی‌سعت

طبع ازو دایم همی ترساندت

گر بدانی رحم این محمود راد

خوش بگویی عاقبت محمود باد

فقر آن محمود تست ای بیم‌دل

کم شنو زین مادر طبع مضل

چون شکار فقر کردی تو یقین

هم‌چوکودک اشک باری یوم دین

گرچه اندر پرورش تن مادرست

لیک از صد دشمنت دشمن‌ترست

تن چو شد بیمار داروجوت کرد

ور قوی شد مر ترا طاغوت کرد

چون زره دان این تن پر حیف را

نی شتا را شاید و نه صیف را

یار بد نیکوست بهر صبر را

که گشاید صبر کردن صدر را

صبر مه با شب منور داردش

صبر گل با خار اذفر داردش

صبر شیر اندر میان فرث و خون

کرده او را ناعش ابن اللبون

صبر جملهٔ انبیا با منکران

کردشان خاص حق و صاحب‌قران

هر که را بینی یکی جامه درست

دانک او آن را به صبر و کسب جست

هرکه را دیدی برهنه و بی‌نوا

هست بر بی‌صبری او آن گوا

هرکه مستوحش بود پر غصه جان

کرده باشد با دغایی اقتران

صبر اگر کردی و الف با وفا

ار فراق او نخوردی این قفا

خوی با حق نساختی چون انگبین

با لبن که لا احب الافلین

لاجرم تنها نماندی هم‌چنان

که آتشی مانده به راه از کاروان

چون ز بی‌صبری قرین غیر شد

در فراقش پر غم و بی‌خیر شد

صحبتت چون هست زر ده‌دهی

پیش خاین چون امانت می‌نهی

خوی با او کن که امانتهای تو

آمن آید از افول و از عتو

خوی با او کن که خو را آفرید

خویهای انبیا را پرورید

بره‌ای بدهی رمه بازت دهد

پرورندهٔ هر صفت خود رب بود

بره پیش گرگ امانت می‌نهی

گرگ و یوسف را مفرما همرهی

گرگ اگر با تو نماید روبهی

هین مکن باور که ناید زو بهی

جاهل ار با تو نماید هم‌دلی

عاقبت زحمت زند از جاهلی

او دو آلت دارد و خنثی بود

فعل هر دو بی‌گمان پیدا شود

او ذکر را از زنان پنهان کند

تا که خود را خواهر ایشان کند

شله از مردان به کف پنهان کند

تا که خود را جنس آن مردان کند

گفت یزدان زان کس مکتوم او

شله‌ای سازیم بر خرطوم او

تا که بینایان ما زان ذو دلال

در نیایند از فن او در جوال

حاصل آنک از هر ذکر ناید نری

هین ز جاهل ترس اگر دانش‌وری

دوستی جاهل شیرین‌سخن

کم شنو کان هست چون سم کهن

جان مادر چشم روشن گویدت

جز غم و حسرت از آن نفزویدت

مر پدر را گوید آن مادر جهار

که ز مکتب بچه‌ام شد بس نزار

از زن دیگر گرش آوردیی

بر وی این جور و جفا کم کردیی

از جز تو گر بدی این بچه‌ام

این فشار آن زن بگفتی نیز هم

هین بجه زن مادر و تیبای او

سیلی بابا به از حلوای او

هست مادر نفس و بابا عقل راد

اولش تنگی و آخر صد گشاد

ای دهندهٔ عقلها فریاد رس

تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس

هم طلب از تست و هم آن نیکوی

ما کییم اول توی آخر توی

هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش

ما همه لاشیم با چندین تراش

زین حواله رغبت افزا در سجود

کاهلی جبر مفرست و خمود

جبر باشد پر و بال کاملان

جبر هم زندان و بند کاهلان

هم‌چو آب نیل دان این جبر را

آب مؤمن را و خون مر گبر را

بال بازان را سوی سلطان برد

بال زاغان را به گورستان برد

باز گرد اکنون تو در شرح عدم

که چو پازهرست و پنداریش سم

هم‌چو هندوبچه هین ای خواجه‌تاش

رو ز محمود عدم ترسان مباش

از وجودی ترس که اکنون در ویی

آن خیالت لاشی و تو لا شیی

لاشیی بر لاشیی عاشق شدست

هیچ نی مر هیچ نی را ره زدست

چون برون شد این خیالات از میان

گشت نامعقول تو بر تو عیان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین نوشته:

نظر شخصی:
در این شعر سلطان محمود نماد عدم،یاسکوت ذهن میباشد و هندوبچه نماد ذهن و حواشی وارد بر آن که استاد سخن با این تمثیل زیبا قصد در فهماندن اصل در حالت زیبای عدم و فرع یر هست و واقعیات ذهنی دارد.
باتشکر از سایت بسیار سودمندتان…

مهدی نوشته:

آیا کسی توضیحی به خط زیر دارد؟
گفت یزدان زان کس مکتوم او
شلّه ای سازیم بر خرطوم او

رضا نوشته:

چون شکار فقر گردی تو یقین

رضا نوشته:

اذفر یعنی خوشبو

رضا نوشته:

خوی با حق ساختی چون انگبین؟

رضا نوشته:

لاجرم تنها بماندی هم‌چنان

منصور نوشته:

آواز امروز دوست؛
یا پیام روز از مولانا:

همچو هندو بچه، هین ای خواجه تاش
رو، ز محمود عدم ترسان مباش
از وجودی ترس کاکنون در وی ای
آن خیالات، لاشی و تو لا شی ای

ترس از رها کردن من کاذب به شدت ترس از مرگ است. چون ما به اشتباه خودمان را من کاذب می دانیم!! از دست دادنش را هم مشابه مرگ، بر نمی تابیم !!
اما مولانا می گوید این ترس، واقعی نیست و نوعی تلقین است. شایسته است که مانند آن کودک هندی که مادرش او را از سلطان محمود می ترساند، تو از خود متعالی یا خود غیر متعین یا بدون شکل یا همان محمود عدم هراسان مباشی! که نه تنها ترس ندارد که تو را از درد و رنج و هراس های منیت کاذب به بهشت و امنیت خود متعالی رهنمون می شود.
در اینجا تشبیه خود متعالی به سلطان محمود، صورت گرفته است و عدم به معنای نبودن من کاذب و افکار منفی است که همزمان با عدم آنها، خود متعالی قابلیت شهود پیدا می کند ( آنچه که خود متعالی را شهود می کند و نسبت به آن آگاه است هم همان خود متعالی است.)
به جای خود متعالی و هیچ بودن و عدم ( هیچ بودن در رابطه با افکار و من کاذب)، از من کاذبی که اسیر آن هستی بترس!
هم من کاذب و هم افکار و صفات خیالی و برچسب های ذهنی آن هیچ و پوچ و دروغین هستند؛ نه کیفیت عدم (خود متعالی) که واقعی و حقیقی و قابل درک است.
برچسب ها و خیالاتی نظیر حقیر، متشخص، با شخصیت و بی عرضه و.. که صفات فکری و بدون مابه ازای خارجی هستند! در واقع وجود خارجی ندارند!! و لاشی به معنای هیچ و پوچ و دروغین هستند. من کاذبی که تصور می کند از فکر جداست همان فکر است! و من کاذب به صورت ماهیت مستقل از فکر و هیجان فکری وجود ندارد! در واقع اشتباه اساسی ما این است که خودمان را فکر می دانیم!! و از فکر ” من ” تولید کرده ایم!! فکری که (البته از نوع مثبت و منطقی اش) فقط یک وسیله در دستان خود متعالی است و لاغیر.
منابع: کانال تلگرام: https://t.me/avazedoust

شرح جامع مثنوی معنوی دفتر ششم کریم زمانی

محمدامین مروتی نوشته:

“عدم” در فرهنگ مثنوی
محمدامین مروتی
“عدم” از کلیدواژه های فهم مثنوی است. “عدم” نزد مولانا از جهت وجودشناختی منبع “وجود” اشت و به مثابة خزانة “امرِ کُن” و به تعبیر قرآن “لوح محفوظ” است. از جهت معرفت شناسی و خودشناسی نیز، “عدم” دلالت بر عدم تعیّن و “فنا” و “هیچ” در معنای ذن بودیستی آن است. نهایت سلوک رسیدن به فنا و عدم تعین و گمنامی است. به همین دلیل مولانا از “نحوِ محو” سخن می گوید و معتقد است آن چیزی که ما “وجود” می پنداریم، به واقع وجود ندارد و لاشیء است و وجود حقیقی بشر در بی وجودی و ناچیزی است. “لاشیء” ای که ما باشیم به دنبال آرزوها و خیالات و سوداهای بی ارزشی افتاده ایم که آن ها نیز “لاشیء” و بی ارزشند و رهزن زندگانی اصیل و حقیقی بشر شده اند:
از وجودی ترس که اکنون در ویی
آن خیالت لاشی و تو لا شیی
لاشیی بر لاشیی عاشق شدست
هیچ نی، مر هیچ نی را رَه زدست
چون برون شد این خیالات از میان
گشت نامعقولِ تو بر تو عیان
پس وجود مادیت را فدای بصیرت و نظر کن و چشمی داشته باش که اسرار عالم را ببیند نه چشمی که فقط پیش پای خود و منافع زودگذر و آنی اش را ببیند:
در گداز این جمله تن را در بَصَر
در نظر رو، در نظر رو، در نظر
یک نظر دو گَز همی‌بیند ز راه
یک نظر دو کَون دید و روی شاه
در میان این دو فرقی بی‌شمار
سُرمه جو، واللهُ اعلم بِالسِّرار
به واقع به دنبال نیستس باش نه هستی. به قول خود مولانا، به جای جستجوی آب، تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست:
چون شنیدی شرحِ بحر نیستی
کوش دایم تا برین بحر، ایستی
منبع و مخزن اصلی عالم، عدم است. به همین دلیل اهل دل پی انکسار و خودشکنی هستند:
چون که اصلِ کارگاه، آن نیستی ست
که خلا و بی‌نشانست و تَهی ست
جمله استادان پی اظهارِ کار
نیستی جویند و جایِ انکسار
کارگاه خدا هم عدم است:
لاجرم استادِ استادان، صمد
کارگاهش نیستی و لا بود
فقرا و دراویش حقیقی نیز به واسطه فقر و نیستی است که بر دیگران سبقت می گیرند:
هر کجا این نیستی افزون‌ترست،
کار حقّ و کارگاهش آن سَرَست
نیستی چون هست بالایین طَبَق
بر همه بردند درویشان، سَبَق

روفیا نوشته:

بسیار زیبا گفتید…

روفیا نوشته:

آینه هستی چه باشد نیستی
نیستی بگزین گر ابله نیستی
هستی اندر نیستی بتوان نمود
مال داران بر فقیر آرند جود
حال این نیستی یا محو چون هر حالت روحی دیگری مراتب و درجات گوناگون دارد، تمام حالاتی چون فروتنی در برابر یک بزرگ، سر تسلیم فرود آوردن در برابر نیروهای عظیم جهان هستی، پذیرش ناخوشایند ها از سوی انسان های دیگر، اذعان داشتن به جهل بشر در برابر دانش کل، هماهنگی با طبیعت و کاینات و قدردانی و اکرام نسبت بدان، باور به خطاکار بودن انسان و انعطاف پذیری و چشم پوشی از خطاهای خود و دیگران و… همه می توانند مراتبی از محو باشند.
لیک چندیست پرسشی ذهن مرا مشغول کرده است و آن این است که در روایت philosophy the practice of death که منتسب به سقراط یا افلاطون است، مراد از death همان شمارش معکوس ثانیه های زیست این جهانی است یا به پدیده محو اشارت دارد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام