گنجور

بخش ۱۴۰ - مثل

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم
 

آنچنان که گفت مادر بچه را

گر خیالی آیدت در شب فرا

یا بگورستان و جای سهمگین

تو خیالی بینی اسود پر ز کین

دل قوی دار و بکن حمله برو

او بگرداند ز تو در حال رو

گفت کودک آن خیال دیووش

گر بدو این گفته باشد مادرش

حمله آرم افتد اندر گردنم

ز امر مادر پس من آنگه چون کنم

تو همی‌آموزیم که چست ایست

آن خیال زشت را هم مادریست

دیو و مردم را ملقن آن یکیست

غالب از وی گردد ار خصم اندکیست

تا کدامین سوی باشد آن یواش

الله‌الله رو تو هم زان سوی باش

گفت اگر از مکر ناید در کلام

حیله را دانسته باشد آن همام

سر او را چون شناسی راست گو

گفت من خامش نشینم پیش او

صبر را سلم کنم سوی درج

تا بر آیم صبر مفتاح الفرج

ور بجوشد در حضورش از دلم

منطقی بیرون ازین شادی و غم

من بدانم کو فرستاد آن بمن

از ضمیر چون سهیل اندر یمن

در دل من آن سخن زان میمنه‌ست

زانک از دل جانب دل روزنه‌ست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ف-ش نوشته:

بنام او
ابیات این بخش ظاهرا آخرین سروده مولویست وپس از آن دفتر ششم را ناتمام گذاشته و سکوت اختیار کرده است.
در یک کتاب مثنوی که در نزد منست (خطی چاپ ۱۲۹۸ ه ق)در خاتمه دفتر ششم ابیاتی از بهاءالدین ولد فرزند مولوی آورده شده که در اینجا بواسطه آموزنده بودنش شطری ازآن در حاشیه این بخش پایانی نقل میشود(اصل آن حدود ۵۰ بیت است) بر طبق همین ابیات چون مولوی مثنوی را ناتمام گذاشته و سکوت اختیرکرده است فرزند پس ازمدتی کنجکاو شده واز پدر علت را جویاشده ومیپرسد:
از چه رو دیگر نمیگوئی سخن
ازچه در بستی در علم لدن
قصه شهزادگان نامد بسر
ماند ناسفته در سیم پسر

گفت نطقم چون شتر زین پس بخفت
نیستش با هیچکس تا حشر گفت…
وقت رحلت آمد وجستن زجو
“کل شیئ هالک الا وجهه.”…
باقی این گفته آید بی زبان
در دل آنکس که دارد نور جان
گفتگو آخر رسید وعمر هم
مزده کآمد وقت کزتن وارهم..
.پس زجان کن وصل جانان را طلب
بی لب و بی کام میگو نام رب..

اینچنین عمر عزیز بی بها
بی عوض ضایع کنی هردم چرا..
سوی کل خود رو ای جزو خدا
از خودی بگذر زمانی با خود آ..
رو بسوی اصل خود همچون خلیل
بگذر از استاره و چرخ چو نیل..

نردبان آسمانست این کلام
هرکه از آن بررود آید به بام
نه ببام چرخ کان اخضر بود
بل به بامی کز فلک برتر بود..
اینچنین سخنان تابناک کسی که یک راهنمای بزرگ برای بشر یت در کل جهان است پایان یافت (درود بروان بلند مرتبه او)

حسین آقاجانی نوشته:

دوست بزرگوار مدیر محترم سایت گنجور ضمن تقدیر از خدمات و زحمات جنابعالی باسحضار می رسانم که بیت اول از آخرین سروده مولانا درج نشده است که ذبلا بعرض میرسد.
مدتی زین مثنوی چون والدم
شد خمُش گفتم ورا کای زنده دم
از چه رو …
.
.
گفت نطقم زین سپس دیگر بخفت
….
حسین آقاجانی باناشاه

سینا نوشته:

“تو همی‌آموزیم که چست ایست/
آن خیال زشت را هم مادریست
دیو و مردم را ملقن آن یکیست/
غالب از وی گردد ار خصم اندکیست”
شاید چندان ربطی نداشته باشه، ولی این قسمت از شعر منو یاد اون دیالوگ توی فیلم “نجات سرباز رایان” انداخت که میگه: “اگه خدا با ماست، پس کی با اوناست؟” (البته درستش این بود که شنیدن اون دیالوگ توی فیلم منو یاد این شعر بندازه!)

حمید رضا گوهری نوشته:

ظاهراً سلطان ولد پسرکوچک مولوی پس ازمرگ پدر دفترهفتمی برمثنوی میافزاید که به ولد نامه شهرت دارد و حقیرآنرا نخوانده است . میل ندارد بخواند ، لیک درپایان برخی نسخ مثنوی ازجمله نسخۀ نیکلسون چند بیت ازآن آمده که بردل می نشیند .بشرح زیر :
مدتی این مثنوی چون والدم
شد خمش گفتم ورا کی زنده دم
ازچه رودیگرنمی گویی سخن
وزچه بربستی درعلم لدن
قصۀ شهزادگان نامد بسر
ماند ناسفته درسوم پسر
گفت نطقم رین سپس دیگربخفت
نیستش با هیچ کس تا جشرگفت
این ابیات چنانکه عرض شد ازسلطان ولد است وحقیر چبزی بیش تر از این خصوصاً درمورد شتر!!!! نمیداند .

حمید رضا گوهری نوشته:

با عرض معذرت ازبزرگان واستدان فن ، حقیراینگونه مطالب را بیشتربرای جوانانی می نگارد که عشق به دانستن دارند وآنچه درزیرمیاید هم ازآن جمله نیست که همه کس ازآن مطلع باشد که یکی دیگراز اسرار ناگفتۀ مولوی را درمثنوی بازگو می کند . لازمست درآغازبعرض برسانم که حقیرآنچه درزیرمیاورد را سالها پیش درکلاس درس استاد معظم خوددردانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران ، مرحوم دکترزرین کوب شنید وسپس مشروح آنرا نیزدرکتاب مستطاب ” پله پله تا ملاقات خدا ” اثربرجسته وبی بدیل ایشان بتفصیل ومجدداً خواندم وعلاقمندان را به این اثرارزشمند رجعت میدهم .
علاقمندان به مولوی وآثار اوقطعاً اطلاع دارند که مولوی کتاب مثنوی خود را درده سال پایانی عمرخود از۷۰ تا حدود ۸۰ سالگی خود سروده است وازذیگرسونیزمیدانند که مثنوی کتابی تاتمام است . عللی که برناتمام برشمردن مثنوی میاید یکی اینست که کتاب باید درهفت دفترسرایش می یافت که ۶ دفتراست . ازدیگرسو دفترششم نیزخود دفتری ناتمام است وازهمه گذشته حکایت آخردفترششم هم خود حکایتی ناتمام است که ماجرای سه شاهزاده است که دوپسراول ودوم را میگوید وچون سومین پسررا می آغازد ناگهان بقول ارباب سینما ، کات !!
عده ای مرگ ناگهانی اورا علت این امرمیدانند که اجل به اوفرصت اتمام کارش را نداد ، اما چنانکه عرض شد دکترزرین کوب میفرماید که علت مرگ مولوی ناگهانی نبوده است واوقبل ازمرگ چند ماهی دربستربیماری غنوده است وتحت پرستاری فرزندش حتی چند غزل بلند بالای دیوان شمس را هم دراین مدت سروده ازجمله غزل معروفش را که گفته میشود خطاب به فرزندش سروده درهمین ایام گفته پس نتیجه گیری کرده اند که اوبطورعمد کتاب مثنوی را ناتمام گذاشته چرا که قادربه اتمام حداقل دفترششم ویا حکایت سه شهزاده بوده است . مرحوم دکترزرین کوب نتیجه گیری فرموده اند که مولوی با ناتمام گزاردن مثنوی وبا ساختارکتابش نیزسخنی را به خواننده منتقل میکند .آن حرف این است که سیرالی الله [ تا خدا ] کاریست شدنی وپایان یافتنی اما سیرفی الله [ درخدا ] را پایانی نیست .

امین کیخا نوشته:

سپاس و افدستا جهاندار را که گرداننده گردون و بر فرازنده سپهران است بخشایشی بر ما کرد و این دفتر ششم هم به دوستکامی به پایان رسید . هر چند شمس الحق زمانی است که چیزی نمی نویسد و لی اگر پای فشاری ایشان نمی بود خواندن مثنوی کاری آسان نبود که به این سست کوشی این کهترک چهره پذیرد . از دوستان برای همخوانی شان و از شمس الحق برای بلند نظری و راهنمایی اش سپاسمندم .

کانال رسمی گنجور در تلگرام