گنجور

بخش ۸۸ - حکایت در بیان توبهٔ نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بی‌لذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت می‌کند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم
 

بود مردی پیش ازین نامش نصوح

بد ز دلاکی زن او را فتوح

بود روی او چو رخسار زنان

مردی خود را همی‌کرد او نهان

او به حمام زنان دلاک بود

در دغا و حیله بس چالاک بود

سالها می‌کرد دلاکی و کس

بو نبرد از حال و سر آن هوس

زانک آواز و رخش زن‌وار بود

لیک شهوت کامل و بیدار بود

چادر و سربند پوشیده و نقاب

مرد شهوانی و در غرهٔ شباب

دختران خسروان را زین طریق

خوش همی‌مالید و می‌شست آن عشیق

توبه‌ها می‌کرد و پا در می‌کشید

نفس کافر توبه‌اش را می‌درید

رفت پیش عارفی آن زشت‌کار

گفت ما را در دعایی یاد دار

سر او دانست آن آزادمرد

لیک چون حلم خدا پیدا نکرد

بر لبش قفلست و در دل رازها

لب خموش و دل پر از آوازها

عارفان که جام حق نوشیده‌اند

رازها دانسته و پوشیده‌اند

هر کرا اسرار کار آموختند

مهر کردند و دهانش دوختند

سست خندید و بگفت ای بدنهاد

زانک دانی ایزدت توبه دهاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

اصغر رحیمی نوشته:

من حیفم آمد که این داستان را نقل نکنم شرح کامل داستان را در اینجا برای شما می آورم :

داستان جالب توبه نصوح

نَصوح مردى بود شبیه زنها ، صورتش مو نداشت و

در حمام زنانه کار مى کرد.

سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود
اما هر بار اخگر شهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت و کسى از وضع او خبر نداشت و آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه مایل شد که به حمام آمده و کار نَصوح را ببیند. نصوح جهت پذیرایى و خدمتگزارى اعلام آمادگى نمود ، سپس دختر شاه با چند تن از خواص ندیمانش به اتفاق نصوح به حمام آمده و مشغول استحمام شد . از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر
پادشاه در غضب شده و به دو تن از خواصش دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود . طبق این دستور مأمورین ، کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد بازدید خود قرار دادند، همین که نوبت به نصوح رسید با اینکه آن بیچاره هیچگونه خبرى از آن نداشت ، ولى از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تادستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته خدا را طلبید و گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقامستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد . به مجرد این که نصوح توبه کرد، ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد . پس از او دست برداشتند. و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت . او در این واقعه عیاناً لطف و عنایت ربانی را مشاهده کرد. این بود که بر توبه‌اش ثابت‌قدم ماند و فوراً از آن کار کناره
گرفت. چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار درحمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه تحصیل کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند ، دیگر نمى
توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسخى آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید . اتفاقاً شبى در خواب دید کسى به او مى گوید : « اى نصـــوح ! چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل رام روئیده شده است ؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى
آرام از بدنت بریزد . » همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگهاى گران وزن را حمل کند و به این ترتیب گوشتهاى حرام تنش را آب کند . نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا میکرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست ؟ تا عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است ، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیمش نمایم . لذا آن
میش را گرفت و نگهدارى نمود و از همان علوفه و گیاهان که خود مى خورد ، به آن حیوان نیز مى داد و مواظبت مى کرد که گرسنه نماند. خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر و عوائد دیگر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه
آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و رحل اقامت افکندند و نصوح بر آنها به عدل و داد حکومت نموده و مردمى که در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند. رفته رفته ، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود . از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده ، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت : من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست . مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او براى آمدن نزد ما حاضر نیست ما مى رویم که او را و شهرک نوبنیاد او را ببینیم .
پس با خواص درباریانش به سوى محل نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود ، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند
تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت ، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت ، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل ، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام ، مالم را به من رد کن . نصوح گفت : چنین است . دستور داد تا میش را به او رد کنند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده
کرده اى ، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى . گفت :
درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منفول را با او نصف کنند. آن شخص گفت : بدان اى نصوح ، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم . تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد ، و از نظر غایب شدندچون بنده اى توبه نصوح کند، خدا دوستش دارد وگناهانش را در دنیا و آخرت بپوشاند

توبه نوشته:

واقعا زیبا بود..هوالحق

توبه نوشته:

واقعاممنونم

محمد رشیدی نوشته:

در بیت ۱۳ اسرار حق به نظر صحیص باشد
با تشکر

روفیا نوشته:

هر که را اسرار کار (حق؟ ) آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند
در این مثنوی مراد از اسرار کار اسرار مردم است، لیک امروزه این بیت مورد استفاده نابجا قرار می گیرد. چنانکه گویی عارف از سیر و سلوک و دیدار خداوند چیزهایی می داند که نمی گوید!
اگر چنین است پس این مثنوی هفتاد من چیست؟!
حتی اسرار مردم هم نباید همیشه پوشانده شود، شما تصور کنید خودتان باچنین دلاکی روبرو شوید، آیا راستی سرپوشانی می کنید تا آن دلاک یک روز دیگر و یک ساعت دیگر به حریم مردم تجاوز کند؟؟
باز کمی اغماض و در نظر گرفتن این نکته که داستانهای مثنوی تمثیل هستند و نمی توان آنها را تمام و کمال در جامعه apply کرد، به داد می رسد.
نوعی نگاه به ابیات مولاناست که بیت را به طور منفک از سایر ابیات معنا می کند. خصوصا آن جاهایی که ابیات زبانزد خاص و عام می شود و به اصطلاح ضرب المثل!
نوع دیگری نگاه که هر بیت را به صورت عضوی از پیکر کل مثنوی می بیند محتاطانه تر است، و به خواسته مولانا درباره مطلبی که میخواست انتقال دهد نزدیکتر است. اینجا تنها وقتی کل مثنوی را بخوانی می فهمی مراد مولانا از “هر که را اسرار کار آموختند مهر کردند و دهانش دوختند ” ستایش عمل عیب پوشی است! یعنی عیب پوشی خوب است! ولی دیگر خواننده یا شنونده است که باید عاقل باشد و این را به همه عیوب تعمیم ندهد! مثلا همسایه کودک آزار یا پدوفیلی دارد و بیاید برایش عیب پوشی کند و بگوید :
هر که را اسرار کار آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند
البته هر چند تصور اینکه مردی چنین از زنان سوء استفاده کند نفرت انگیز است، ولی می بینیم که کسی جز خود دلاک در این میان آسیب نمی بیند، و زن های بیچاره چون روحشان هم خبر دار نبود هیچ صدمه ای ندیدند،
اگر بخواهم شاه بیت خود ” مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن ” را با این تمثیل تطبیق دهم می توانم بگویم دلاک با پیش گرفتن چنین دغلبازی ای و چهره و نقش دوگانه ای که برگزیده بود، در حقیقت از اصل پرهیز از آزار عدول کرده بود. خودآزاری!
چرا که یکی بودن پندار و گفتار و کردار آدمی “تا حد امکان” پیش از هر کس به سود خودش است، واین خودش است که از total integration یا ایتلاف اجزای وجودش بیش از همه منتفع می شود. ضمن اینکه تلاش می کند خود حقیقی اش را زیباتر و کامل تر کند، ناگزیر نیز نیست انرژی ای را صرف پنهان کردن درونش کند.

روفیا نوشته:

توبه ها می کرد و پا در می کشید
نفس کافر توبه اش رامی درید
آیا این توبه یا حتی توبه واپسین نصوح توبه حقیقی است؟
در احکام داریم که یکی از ملزومات پذیرفته شدن توبه این است که نزد کسی که حقی از او ضایع کردیم رویم و بگوییم که با وی چه کردیم!
و رضایت او را به هر نحو به دست آوریم.
این معنای حقیقی توبه یا Return است، یعنی دوباره بازگشتن!
به چه؟
به اصل، به rule ، به درستی، به زیبایی و به نیکویی!
شاید هم چون آن طفلی ها اصلا نمی دانستند چه سوء استفاده ای از آنها شده است، و هیچ آزردگی در جسم و روحشان پدید نیامده بود اصلا ضرورتی نداشت از نگاه و امیال پلید دلاک باخبر شوند و او را ببخشایند!!
و خدا آگاه تر است!
به یاد داستان تصویر دوریان گری افتادم، شاهکار اسکاروایلد، مرد زیبارویی که نقاشی پرتره وی را بر بوم می آورد و مرد جوان آن را از نقاش می خرد و در ابتدا مجذوب و شیفته زیبایی پرتره می شود ولی پس از مدتی حسادت به جانش می افتد که من روز به روزپیر تر می شوم ولی این نقاشی همچنان جوان و زیبا می ماند، پس از مدتی می بیند که همه کارهای ناپسندی که از او سر می زند اثری بر روی چهره تابلو می گذارد و زیباییش را اندکی خدشه دار می کند.
خشمگین پرتره را به زیر زمین می برد تا از نگاه کنجکاوش دور بماند، روزی با خود می اندیشد چطور است یک توبه الکی بکنم و بعد بروم ببینم چه اثری بر پرتره گذاشته است!
چنین می کند و هنگامی که تابلو را می بیند با چهره فریبکار با یک نیشخند تمسخر آمیز و زهر آلود روبرو می شود!
یعنی برو،
خودت را مسخره کرده ای با این توبه کردنت!

حافظ نوشته:

به به واقعا زیبا بود
داستان زیبای بانو روفیا مرا یاد خاطره ای که دوستمان تعریف میکرد انداخت
یکی از دوستان بنده اهل گناه و معصیت بود
چند روزی به مشکل خیلی جدی بر می خورد مشکلی که تنها راه حلش دست خدا بود
دوست بنده تصمیم میگیرد فقط تا وقتی که مشکلش حل میشود نماز و روزه و زهد و ورع را پیشه کند(فقط یک هفته)
لیکن هر روز و هر شب در قیام و سجود بود
ایشان میگفت در تک تک نماز هایم تصویر عمه ام را نیز مشاهده میکردم
آخرین روز هفته بود و من چون مشکل گشایی نیافتم بیخیال نماز و روزه و… شدم
تو همین لحظه تصویر عمه ام full HD ظاهر شد
آنجا بود که فهمیدم خدا همان اول کار میگفت این “نماز و روزه ات بدرد عمه ات می خورد”

کانال رسمی گنجور در تلگرام