گنجور

 
مشتاق اصفهانی

گمان دارد ز ناز و سرکشی گل می‌کند کاری

وزین غافل که آخر آه بلبل می‌کند کاری

دلم خون شد ز هجران و نیم نومید از وصلش

که از حد چون رود صبر و تحمل می‌کند کاری

طریق مهر باید حسن را در دلبری ورنه

نه سحر زلف و نه نیرنگ کاکل می‌کند کاری

سلیمان گو به ما ننماید این شوکت که از همت

به چشم مور ما عرض تجمل می‌کند کاری

نه هرجا هست قفلی از کلید سعی بگشاید

که گاهی کوشش و گاهی تعلل می‌کند کاری

نگاهی آرزو دارم ازو مشتاق اگر تیغش

کند در کشتنم یک دم تأمل می‌کند کاری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عرفی

گمان دارم که این درد و تحمل می کند کاری

بگو با گل که استغنای بلبل می کند کاری

دل دانای شهر ما به کفر جزء تسلی شد

که باور داشت هرگز کان تزلزل می کند کاری

به صلح دل چه کوشی، صبر کن گر یار باز آید

[...]

حزین لاهیجی

به دلهای دماغ آشفته، سنبل می کند کاری

به ما شوریدگان، آن زلف و کاکل می کند کاری

دلم را در خروش آورده چون گل نوشخند او

نوازشهای آن رنگین تغافل، می کندکاری

شب از وجد نسیم، از خود نرفتم گر درین گلشن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه