به غربت یوسف من به زندان وطن مانده
پسر گم کردهای در گوشه بیتالحزن مانده
حلالش باد با یاران غربت عشرت ار گاهی
کسی آید به یاد او را که بیکس در وطن مانده
چه سازم گرنه از خود دور ازو قالب تهی سازم
چه کار آید مرا این زندگی جان رفته تن مانده
نخواهم دور از آن گل زیست امروز است یا فردا
که خالی آشیان عندلیبی در چمن مانده
بتیغ فرقتم کشت و نیامد بر سر خاکم
غباری در دلش گویا از این خونین کفن مانده
کسی کز فرقت شیرین لبی جان داده میداند
چه تلخی تا قیامت در مذاق کوهکن مانده
خمار حسرت آرد باده ته شیشه مستانرا
برنجم دور از آن زین نیمجانی در بدن مانده
زبان خامه فرسود و هنوزم از غم هجران
به دل صد گفتگو مشتاق و بر لب صد سخن مانده
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از غم غربت و تنهایی سخن میگوید و به حال یوسف تشبیه میکند که در زندان وطن مانده است. او از فقدان عزیزان و دشواری زندگی در غیاب آنها مینالد و احساس تنهایی عمیق خود را بیان میکند. زندگی برای او خالی و بیمعنا به نظر میرسد و او به یاد دلتنگیهایش از زندگی دور از معشوق فکر میکند. همچنین، او به تلخی فراق اشاره میکند و ابراز میکند که رنج عشق و این دوری تا ابد در دل او باقی خواهد ماند. در نهایت، او از خاموشی کلام و اشکال بیان احساساتش در اثر این حسرتها و غمها یاد میکند.
هوش مصنوعی: من در غربت شبیه یوسف، مثل او در زندان و دل تنگی خودم ماندهام و پسرم که گم شده، در گوشهای از دل حزن و اندوه من نشسته است.
هوش مصنوعی: خوشا به حال کسی که با دوستانش در دوری خوشی میکند، حتی اگر گاهی کسی به یاد آن فرد بیفتد که در وطن خود، بدون همراه و تنها مانده است.
هوش مصنوعی: چه کار میتوانم بکنم زمانی که از خودم دور افتادهام؟ اگر خودم را خالی کنم، این زندگی که تنها جسم من مانده چه فایدهای دارد؟
هوش مصنوعی: نمیخواهم دور از آن گل زندگی کنم، چه امروز و چه فردا، چون لانهی بلبل در چمن خالی مانده است.
هوش مصنوعی: با شمشیر تو از هم جدا شدم و بر سر خاک من هیچ غباری نیامد، انگار دل او هنوز از این کفن خونین کیفی دارد.
هوش مصنوعی: کسی که به خاطر جدایی از محبوبش جان داده، میداند چه تلخی و درد تا ابد در زندگیاش باقی خواهد ماند.
هوش مصنوعی: این شعر به احساسات عمیق و تلخی اشاره دارد که فردی احساس میکند. او از حسرتی صحبت میکند که در دلش وجود دارد و بر وقوع یک دوری یا جدایی تأکید میکند. او میگوید اگرچه باده و می به او حس شادابی میدهند، اما یاد و خاطرهای از عشق یا زیبایی که دور از دسترس است، همچنان در وجودش باقی مانده و او را آزار میدهد. در واقع، او به شکلی بیان میکند که حالتی از سرخوشی به خاطر این درد و دوری نمیتواند او را کاملاً شاد کند.
هوش مصنوعی: قلم دیگر نمیتواند بنویسد، اما دل هنوز از غم جدایی پر از گفتوگوست و بر لبها هزاران حرف ناگفته مانده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.