گنجور

 
مشتاق اصفهانی

خوش آنکه با تو یکشب در باغ خفته باشم

چون بشکفد سحر گل منهم شکفته باشم

عمرم به پند او شد صرف و نشد که یکره

از من شنیده باشد پندی که گفته باشم

خوش آنکه آیم از پی ز آن ره که رفته باشی

در دیده سرمه سازم گردی که رفته باشم

تو روز و شب بعشرت با غیر گو من زار

در خون نشسته باشم بر خاک خفته باشم

ای پند دوست نشنو خوش آنزمان که بینم

در گوش کرده باشی آن در که سفته باشم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
طبیب اصفهانی

خاک درت به مژگان خوش آنکه رُفته باشم

در زیر سر نهاده خشتی و خفته باشم

خاص تو کرده ام دل کاوش کنش بمژگان

دراین خرابه گنجی شاید نهفته باشم

عشق تو کردم اظهار شد رنجه طبع اغیار

[...]

آذر بیگدلی

خوش آنکه از غم دل، حرفیش گفته باشم؛

حرفیش گفته باشم، حرفی شنفته باشم

خواهم ز بخت بیدار، روز و شبی که با یار

تا شب نشسته باشم، تا روز خفته باشم

چون میکشیم باری، جرمم بپرس؛ شاید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه