گنجور

 
محتشم کاشانی

گر شود از دیده نهان ماه من

دود برآرد ز جهان آه من

از نگه من به تمنای خویش

آه گر افتد به گمان ماه من

آن که به پندست مرا سود خواه

از همه بیش است زیان خواه من

از تو به جان آمدم اندیشه کن

جان من از نالهٔ جانکاه من

بندگیت جان من بینواست

جان من از من مستان شاه من

باش به هوش ای دل غافل که چرخ

در ره او کنده نهان چاه من

محتشم افسرده رهی داشتم

نیک زد آن سرو روان راه من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فیاض لاهیجی

یوسفم و چاه من این جاه من

خانة گرگست سر چاه من

بی تو به هر سو که سفر می‌کنم

نیست کسی غیر تو همراه من

آنکه زیاد تو نیاید به خویش

[...]

ایرج میرزا

هیچ خیالی نزده راهِ من

بَدرَقه کس نشده آهِ من

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه