گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۳

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رهی دارم که از دوری به پایان دیر می‌آید

سری کز بی سرانجامی به سامان دیر می‌آید

به پیراهن دریدن تا به دامان می‌رود دستم

ز ضعفم چاک پیراهن به دامان دیر می‌آید

صبا جنبید و میدان رفته شد یارب چرا این سان

به جولان آن سوار گرم جولان دیر می‌آید

دل و جان از حسد در آتش انداز انتظار او

سپه جمعست میدان گرم و سلطان دیر می‌آید

از آن سو صد بشارتها فغان دادند زین جانب

به استقبال جانهم رفت و جانان دیر می‌آید

دلم بهر نگاه آخرین هم می‌تپد آخر

که شد پیمانه پر آن سست پیمان دیر می‌آید

طبیب محتشم را نیست در عالم جز این عیبی

که بر بالین بیماران هجران دیر می‌آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام