گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۳

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دست به دست همچو گل آن بت مست می‌رود

گر ز پیش نمی‌روم کار ز دست می‌رود

من به رهش چو بی‌دلان رفته ز دست و آن پری

دست به دوش دیگران سر خوش و مست می‌رود

دل به اراده می‌دهد جان به کمند زلف او

ماهی خون گرفته خود جانب شست می‌رود

من به خیال قامتت می‌روم از جهان برون

شیخ به فکر طوبی از همت پست می‌رود

بار چو بستم از درت مانع رفتنم مشو

زان که مسافر از وطن بار چو بست می‌رود

خانه‌پرست از ریا رفت و به کعبه کرد جا

کعبهٔ ماست هر کجا باده‌پرست می‌رود

گیسوی حور اگر بود دام فسون ز قید آن

مرغ که جست می‌پرد صید که رست میرود

کلک زبان محتشم در صفت تو ای صنم

هر سخنی که زد رقم دست به دست می‌رود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام