گنجور

 
محتشم کاشانی

آخر ای پیمان گسل یاران به یاران این کنند

دوستان بی موجبی با دوستداران این کنند

در ره رخشت فتادم خاک من دادی به باد

شهسواران در روش با خاکساران این کنند

مرهم از تیر تو جستم زخم بیدادم زدی

دلنوازان جان من با دل فکاران این کنند

خواستم تسکین سپند آتشت کردی مرا

ای قرار جان و دل با بی قراران این کنند

رو به شهر وصل کردم تا عدم راندی مرا

آخر ای مه با غریبان شهریاران این کنند

من غمت خوردم تو بر رغمم شدی غمخوار غیر

با حریفان غم خود غمگساران این کنند

محتشم در جان سپاری بود و خونش ریختی

ای هزارت جان فدا با جان سپاران این کنند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
طبیب اصفهانی

ساختی خوارم، بعاشق گلعذاران این کنند؟

از نظر افکندیم، یاران بیاران این کنند؟

کشت و افکند و به فتراکم نبست آن شهسوار

دیده ای هرگز به صیدی شهسواران این کنند؟

سوخت جانم از خمار و ساقیم جامی نداد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه