گنجور

شمارهٔ ۵۱

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه
 

قیاس خوبی آن مه ازین کن کز جفای او

به جان هرچند رنجم بیشتر میرم برای او

به کارم هر گره کاندازد آن پیمان گسل گردد

مرا دل‌بستگی افزون به زلف دلگشای او

دل آزارست اما آنقدر دانسته دلداری

که بیزار است از آزادی خود مبتلای او

جفاکار است لیکن می‌دهد زهر جفاکاری

چنان شیرین که از دل می‌برد ذوق وفای او

بلای جان ناساز است و جانبازان شیدا را

میسر نیست یکدم شاد بودن بی‌بلای او

شه اقلیم بیداد است و مظلومان محنت کش

برای خود نمی‌خواهد سلطانی ورای او

نخواهد محتشم جز آستانش مسندی دیگر

که مستغنی است از سلطانی عالم گدای او

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

گنجور در فیس‌بوک