گنجور

 
محتشم کاشانی

شب دوش از فغانم آن چنان عالم به جان آمد

که هرکس را زبانی بود با من در فغان آمد

چو باد شعلهٔ جنبان زد حریفان را به جان آتش

مرا هر حرف کز سوز دل خود بر زبان آمد

تزلزل بس که برهم زد سراپای وجود را

چو موسیقار صد فریادم از هر استخوان آمد

به زعم بردباری هرکه را از دوستان گفتم

که باری از دلم بردار بر طبعش گران آمد

به خود تا نقش می‌بستم کزین غمخانه بگریزم

سپاه غم به ره بستن جهان اندر جهان آمد

برون جست از حصار استوار سینهٔ مجنون‌وش

دل صابر که قصر پیکرم را پاسبان آمد

گریبان می‌دریدم کز جنون عریان شود ناگه

نوید خلعت خاص از بر نواب خان آمد

سر گردنکشان دارای جم فرمان محمدخان

که خاک پای او تاج سر هفت آسمان آمد

جوانبخت جهان صاحب کز استعداد دانائی

مصاحب با شه دانا دل صاحبقران آمد

امیر آسمان رفعت که خورشید درخشانش

به جاروب زرافشان خاک روب آستان آمد

سجودش واجبست از بهر شکر دفع آفتها

که در عالم وجودش مایهٔ امن و امان آمد

نماند نامسخر هیچ‌جا در مشرق و مغرب

ز عزم او که با حزم سکندر توامان آمد

باستقلال بادا بر سریر سلطنت دایم

که استقرار دوران را زمان او ضمان آمد

به سرداری و سلطانی و خانی کی فرود آید

سر کرسی‌نشینی کز ازل کرسی نشان آمد

مروت با وجود جود حاتم ختم شد به روی

که از کتم عدم بیرون به دست زرفشان آمد

قبای دولت او را نخواهد بود کوتاهی

که ذیلش متصل با دامن آخر زمان آمد

به هر جا شد عنان تاب آن جهانگیر قوی طالع

سپاه نصرتش از پی عنان اندر عنان آمد

ز تعجیل قضا تیر دعا در دفع خصم او

ملاقات کمان ناکرده پران بر نشان آمد

پرید از آشیان چرخ نسر طایر از دهشت

پی صید آن شکار انداز هرگه در کمان آمد

بنا کرد آشیانی برفراز لامکان دوران

که مرغ همتش را عار ازین هفت آشیان آمد

همانا آیت گیتی ستانی و جهانبانی

پس از شاه جهان در شان آن کشورستان آمد

آیا مسندنشین دارای ملک آرای نیکورای

که ملک خوش سوادت خال رخسار جهان آمد

به مسند کامران بنشین ز دولت دادخود بستان

که دوران تو را مدت بقای جاودان آمد

عجب آبیست در جوی تو فرمان قضا جریان

که بر پست و بلند و سفلی و علوی روان آمد

برای دشمنت خوش مژده‌ای از آگهان دارم

که از غیبش به سر اینک بلای ناگهان آمد

عدوی گاو دل کامد بحر بت کیست میدانی

زیان کاری که پیش حملهٔ شیر ژیان آمد

به بال کاغذین شد مرغ جود از هر طرف پران

تو را بهر عطا هرگاه کلک اندر بنان آمد

به بحر آشامی از دنبال لب تر کردن قطره

پس از طوف در حاتم بدین در می‌توان آمد

تو از اهل زمین مدحت طلب شو محتشم حالا

که هرکس مدح خان گفت آسمانش مدح خوان آمد

چه گفتی مدح و سفتی درو زیب گوش جان کردی

دعا را باش آماده که اینک وقت آن آمد

تواند تا سخن از پرتو الهام ربانی

فرو بر خاطر اهل زمین از آسمان آمد

ز دلها هرچه آید بر زبانها مدح خان بادا

که از بدو ازل دقت شناس و نکته‌دان آمد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

چنانت دوست می دارم که جانم بر دهان آمد

نگفتم با کس این معنی که تا جان بر زفان آمد

چه سودا پخته ام شبها که روزی در میان آیی

جگرها خورده ام تا با تو حرفی در میان آمد

چه محنت ها که مجنون برد و برنا خورد از لیلی

[...]

جهان ملک خاتون

دل من در طلبکاری وصل تو به جان آمد

ز دست جورت ای دلبر جهانی در فغان آمد

ز جورت گفتم ای دل ترک مهرش کن مکش خواری

جوابم داد و گفت آری به دل گر بر توان آمد

چو چشم مست خون خوارش خطا کرد از جفا بر من

[...]

هلالی جغتایی

خراسان سینهٔ روی زمین از بهر آن آمد

که جان آمد درو، یعنی عبیدالله خان آمد

زهی خان همایون‌فر که بر فرق همایونش

پر و بال همای دولت او سایبان آمد

شهنشاه فلک مسند، که بهر خواب امن او

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از هلالی جغتایی
محتشم کاشانی

چو تیر غمزه افکندی به جان ناتوان آمد

دگر زحمت مکش جانا که تیرت بر نشان آمد

سحرگه تر نشد در باغ کام غنچه از شبنم

که لعلت را تصور کرد و آتش در دهان آمد

نمازم کرد تلقین شیخ و آخر زان پشیمان شد

[...]

کلیم

بلب از شوق پابوس تو جان ناتوان آمد

چنان آسان که گفتی حرف از دل بر زبان آمد

تو بی پروا ندیدی تا هما بر استخوان ما

ندانستی که گاهی بر سر ما می توان آمد

بخون خوردن چنان دل عادتی دارد که جام می

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه