حکایت شمارهٔ ۸۱
آوردهاند کی در ماورالنهر جماعتی پیران بزرگ بودند و ایشان را پیوسته نشستها بوده است و در طریقت کلماتی نیکو، و ایشان را مقدمی بوده است مردی بزرگ و مریدان داشته، و به عدد هر مریدی محبی از اهل دنیا، تا ایشان را در سرای خویش جایها ساخته بودند و عادت ایشان چنان بودی کی هر شب چون نماز خفتن بگزاردندی در تفکر آن شب به روز آوردندی، بامداد چون نماز سلام باز دادندی پیر در سخن آمدی و هر کرا اشکالی بودی جواب دادی. و خادم این جمع عمران نام مردی بوده است، مردی گرم رو بود. شبی عمران را در خاطر آمد که عجب کاریست اگر او را طلب میکنم گوید ای ناکس کجا میشتابی؟ میپنداری که در من رسی؟ و اگر او را طلب نکنم میگوید وَسارِعُوا و اگر غیر او را طلب بکنم میگوید مشرکی و اگر بر گردم میگوید مرتدی. درین اندیشه آن شب بروز آورد. بامداد پیر در سخن آمد و جواب اشکال مریدان گفت عمران بر پای خاست، گفت یکی را طلبی پدید آمد و عمری درآن طلب میکرد و گاه در طاعت و گاه در مجاهدت و گاه در خدمت زیادت عمری سپری میکرد و از آن طلب کی پدید آمده است هیچ جایی هیچ معنیش روی ننماید، سبب چیست؟ پیر سرفرو افگند و آن اشکال را هیچ جواب نداشت گفت یا عمران توقف کن تا روز آدینه که مشایخ جمله حاضر شوند و هر کسی نفسی زنند، باشد کی جواب روشن گردد. روز آدینه پیران ولایت جمع شدند و عمران آن اشکال در میان نهاد، هر کسی در اشکال سخنی گفتند و هیچ جواب روشن نگشت سایل بخروشید کی عمری در هوس بسر آوردم، امروز پهلوانان راه شما رادیدم ما را بدین درد بگذاشتید و آن شب را همه بران اندیشه بنشستند و هیچ روی ننمود. مقدم ایشان گفت این درد را دارونزدیک ما نیست، نزدیک مردیست در خراسان، که او را شیخ بوسعید بوالخیر میگویند. آنجا باید شد و شفای درد طلب کردن و ما متفرق نشویم تا جواب مسئله بما رسد. عمران برخاست و روی در راه نهاد. چون بمیهنه رسید بامداد بود و شیخ مجلس میگفت چون عمران نزدیک آمد و چشم شیخ بر وی افتاد ازمیان از میان دل و جان گفت: مرحبا یا عمران اندر آی کی ما امروز ترا نشستهایم. عمران خدمتی کرد و از دور بیستاد. شیخ گفت اندر آی ای عمران کی از راه دور آمدۀ. پس شیخ گفت ای درویش احوالها یک صفت نیست او را میطلبی یا از و میطلبی، صد وبیست و اند هزار پیغامبر ازو طلب کردند، تا محمد به دنیا نیامد کس او را طلب نکرد، اول طالب او محمد بود و خدای تعالی در آن ازو شکر نمود که ما زاغَ الْبَصرُوماطَغی. اگر او را میطلبی الطلب رد و السبیل سد و المطلوب بلاحد و اگر از او میطلبی تمامت نیست کی بگذاشته است کی تا سخن او گویی و با کسان او نشینی. دیگران را در خواب کرده است و ترا بر درگاه خود گذاشته و دیگران بطلب غیر مشغول و ترا بخود و دوستان مشغول کرده است. عمران گفت یا شیخ نه او کریم است؟ گفت اَلْکَرِیمُ الَّذی یُعْطی قَبْلَ السُّوال وَ یَعْفوقَبْلَ الْأِعتِذار. یا عمران باز گرد که جماعت در انتظار است. عمران خدمتی کرد و بازگشت. یکی سؤال کرد کی ما گناه کاران را حال چیست؟ شیخ گفت یا جوامرد رسول میگوید صلی اللّه علیه و سلم اِنَّ اللّه وَ مَلائکَتَهُ یَتَرّحمونَ علی المُقّرِینَ علی اَنْفُسِهِمْ بالذُّنوبِ. عمران میآمد تا به نزدیک پیران ایشان همچنان منتظر نشسته، عمران احوال بگفت، بشنیدند و برخاستند و روی سوی میهنه سر بر زمین نهادند تعظیم شیخ را.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در ماورالنهر، گروهی از پیران بزرگ وجود داشتند که به طریقت مشغول بودند و هر شب جمع میشدند. یکی از این پیران، مردی بزرگ و محترم به نام عمران بود که همواره در تلاش برای یافتن حقیقت و پاسخ به سوالات مریدانش بود. او دچار تردید و اندیشهای عمیق شد که چرا به خواستههایش پاسخ نمییابد. در نهایت تصمیم میگیرد به خراسان سفر کند و از شیخ بوسعید بوالخیر راهنمایی بخواهد. وقتی به نزد شیخ میرسد، شیخ او را با احترام میپذیرد و به عمران توضیح میدهد که اگر او به خدا و حقیقت نزدیک باشد، تمام درخواستها و نیازهایش به او پاسخ داده میشود. در نهایت عمران به میان پیران بازگشت و خبر سفر و راهنماییهای شیخ را برای آنها نقل کرد.
هوش مصنوعی: در سرزمینی به نام ماورالنهر، گروهی از افراد سالخورده وجود داشتند که همواره در حال گردهمایی بودند. آنها در روش دینی خود گفتارهایی زیبا داشتند و ریشسفید آنها مردی بزرگ و محترم بود که مریدانی فراوان داشت. به تعداد مریدان، دوستانی از جامعه نیز داشتند که به آنها در خانههایشان جا داده بودند. عادت آنها این بود که هر شب پس از گزاردن نماز خواب، به تفکر درباره آن شب و روز آینده میپرداختند. صبح روز بعد، پس از نماز فجر، ریشسفید در سخنرانی حاضر میشد و به هر سوالی پاسخ میداد. یکی از خادمان آن جمع، مردی به نام عمران بود که فردی پرشور و گرمرو بود. شبی، در ذهنش فکر کرد که اگر او را بخواهد، ممکن است بگوید: "ای نادان، کجا میخواهی بروی؟" و اگر او را نخواهد، ممکن است بگوید: "بشتابید!" یا اگر فرد دیگری را بخواهد، او را نامسلمان بخواند، و اگر به او برگردد، بگوید مرتد شده. در این افکار، آن شب را به صبح رساند و در صبح ریشسفید در سخن آمد و پاسخ مریدان را داد. عمران با سوالی برخواست و گفت: "چرا من در جستجوی چیزی هستم که هیچ نشانهای از آن نمیابم؟" ریشسفید به او پاسخ روشنی نداشت و گفت که تا روز جمعه صبر کند تا دیگر مشایخ هم حاضر شوند و شاید پاسخ روشنی بیابد. روز جمعه، مشایخ جمع شدند و عمران سوالش را مطرح کرد، اما هیچ کدام نتوانستند پاسخ قانعکنندهای دهند. عمران که از این وضعیت ناامید شده بود، از مشایخ خواست که به دردی که داشتند پاسخ دهند. یکی از پیشوایان گفت که این درد به فردی در خراسان مربوط میشود به نام شیخ بوسعید بوالخیر و باید به او مراجعه کنید. عمران به راه افتاد و وقتی به دیاری که شیخ زندگی میکرد رسید، در روز صبح بود و شیخ مشغول صحبت بود. وقتی چشمان شیخ به عمران افتاد، با مهربانی او را دعوت کرد تا به نزد خود بیاید. عمران خدمت کرده و از دور ایستاد. شیخ به او گفت که باید بداند آیا او را به خاطر خودش میخواهد یا دنبال چیزی از اوست. وقتی به عمران گفتند که این کریم است، عمران به او گفت که آیا او مهربان نیست؟ شیخ پاسخ داد که "کریم کسی است که پیش از درخواست، عطا میکند." سپس او به عمران گفت که به جمعش بازگردد. عمران به نزد مشایخ برگشت و احوالش را بیان کرد و آنها برای قدردانی از شیخ سر به خاک نهادند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.