حکایت شمارهٔ ۸
خواجه حسن مؤدب کی خادم خاص شیخ بود، حکایت کرد که چون شیخ ابوسعید قدس اللّه روحه العزیز در ابتدای حالت به نشابور آمد، و مجلس میگفت و بیکبار مردمان روی بوی آوردند و مریدان بسیار پدید آمدند. در آن وقت در نشابور مقدم کرامیان استاد ابوبکر اسحقّ کرامی بود، و رئیس اصحاب رأی و روافض قاضی صاعد. و هر یک از ایشان تبع بسیار و شیخ را عظیم منکر و جملگی صوفیان را دشمن داشتندی. و شیخ بر سر منبر بیت میگفتی و دعوتهای بتکلف میکردی، چنانک هزار دینار زیادت در یک دعوت خرج میکرد و پیوسته سماع میکرد و ایشان برآن انکارهای بلیغ میکردند و شیخ فارغ بود و بر سر کار خویش، پس ایشان بنشستند و محضری کردند و ایمۀ کرامیان نبشتند کی اینجا مردی آمده است ازمیهنه و دعوی صوفیی میکند و مجلس میگوید و بر سر منبر بیت وشعر میگوید، تفسیر و اخبار نمیگوید و سماع میفرماید و جوانان را رقص میفرماید و لوزینه و و مرغ بریان میخورد و میخوراند، و میگوید من زاهدم و این نه شعار زاهدانست و نه صوفیان. و خلق بیکبار روی بوی نهادند و گم راه میگردند و بیشتر عوام در فتنه افتادهاند. اگر تدارک این نکند زود بود کی فتنۀ ظاهر گردد. و این محضر بغزنین فرستادند، به خدمت سلطان غزنین، جواب نبشتند بر پشت محضر، کی ایمۀ فریقین شافعی و بوحنیفه بنشینند و تفحص حال او بکنند و آنچ مقتضای شریعتست بروی برانند. این مثال روز پنجشنبه در رسید.آنها کی منکران بودند شاد شدند و گفتند فردا آدینه است، روز شنبه مجمعی سازیم و شیخ را با جملۀ صوفیان بردار کنیم بر سر چهار سوی. برین جمله قرار دادند و این آوازه در شهر منتشر شد و آن طایفۀ کی معتقد بودند رنجور و غمناک گشتند و کسی را زهره نبود کی این حال با شیخ بگوید. خواجه حسن مؤدب گفت چون این روز نماز دیگر بگزاردیم، شیخ مرا بخواند و گفت ای حسن، صوفیان چندتناند؟ گفتم صد و بیست تناند،. گفت فردا چاشتگاه جهت ایشان هر یکی را سر برۀ بریان در پیش نهی با شکر کوفتۀ بسیار، تا برآن مغز بره پاشند، و هر یکی را رطلی حلوای شکر و گلاب پیش نهی با بخور، تا عود میسوزیم و گلاب برایشان میریزیم. و کرباسهای گازر شست بیاری، و این سفره در مسجد جامع بنهی، تا آن کسانی که ما را در غیبت غیبت میکند برأی العین ببینند کی حقّ سبحانه و تعالی عزیزان درگاه عزت را از پردۀ غیب چه میخوراند. حسن گفت چون شیخ این اشارت بکرد در جملۀ خزینه یک تاه نان معلوم نبوده است، و در جملۀ نشابور کس را نمیدانستم که باوی گستاخی کنم، که همگنان ازین آوازه متغیر شده بودند و زهرۀ آن نبود کی شیخ را گویم که وجه این از کجا سازم. از پیش شیخ بیرون آمدم. آفتاب روی به غروب نهاده بود، بسر کوی عدنی کویان باستادم متحیر، و نمیدانستم کی چه کنم مردمان در دکانها میبستند و روی بخانها مینهادند،. مردی از پایان بازار میدوید تا بخانه رود مرا دید استاده، گفت ای حسن چه بوده است که چنین متحیر ایستادۀ، حاجتی و خدمتی فرمای. من قصه با او تقریر کردم کی شیخ چنین فرموده است و هیچ وجه معلوم نیست. آن جوان درحال آستین باز داشت و گفت دست در آستین درآر دست در آستین وی بردم و یک کف زر سرخ برداشتم روی بکار آوردم، و آنچ شیخ فرموده بود جمله راست کردم. و گفتی کف من میزان گفت شیخ بود، که این جمله ساخته شد که یک درم سیم نه دربایست بود ونه زیادت آمد آن شب آن کار ساخته شد. و به گاه برفتم و کرباس بستدم و به مسجد جامع سفره باز گستریدم. شیخ با جماعت حاضر آمد، و خلایق بسیار به نظاره مشغول، و این خبر به قاضی صاعد و استاد ابوبکر بردند. قاضی صاعد گفت بگذارید تا امروز شادی بکنند و سر بریانی بخورند که فردا سر ایشان کلاغان خواهند خورد. و بوبکر اسحقّ گفت بگذارید کی ایشان امروز شکمی چرب کنند کی فردا چوب دارچرب خواهند کرد. این خبر بگوش صوفیان آوردند، همه غمناک و رنجور گشتند. چون از سفره فارغ شدند شیخ گفت ای حسن باید کی سجادهای صوفیان به مقصوره بری، از پس قاضی صاعد، کی ما از پس او نماز خواهیم گزارد، و قاضی صاعد خطیب شهر بود. پس حسن گفت سجادهای صوفیان به مقصوره بردم، در پس پشت قاضی صاعد، صد و بیست سجاده فرو کردم دو رسته. قاضی صاعد بر منبر رفت و خطبۀ بانکار بگفت و فرود آمد. چون نماز بگزاردند شیخ برخاست و سنت را توقف نکرد و برفت. چون شیخ برفت قاضی صاعد روی باز پس کرد و میخواست که سخنی گوید، شیخ بدنبالۀ چشم در وی نگاه کرد، او حالی سر در پیش افکند. چون شیخ بخانقاه باز آمد مرا گفت: برو بر سر چهار سوی کرمانیان، و آنجا کاک پزی است و کاک پاکیزه نهاده و کنجد و پسته مغز دروی نشانده، ده من کاک بستان و فراتر شو، منقا فروشیست، ده من منقا بستان و در دوایزارفوطۀ کافوری بند، و به نزد استاد ابوبکر اسحقّ برو بگوی امشب باید کی روزه بدین گشایی. حسن گفت برخاستم و بر سر چارسوی کرمانیان شدم و بدر سرای ابوبکر اسحقّ شدم و سلام شیخ برسانیدم و گفتم شیخ میفرماید کی امشب باید کی روزه بدین طعام گشایی، چون او آن بدید رنگ رویش متغیر شد و ساعتی انگشت در دندان گرفت و تعجب نمود و مرا بنشاند و حاجب بوالقسمک را آواز داد و گفت برو به نزدیک قاضی صاعد، و او را بگوی که میعادی که میان ما بود کی فردا با این شیخ و صوفیان مناظره کنیم، و او را برنجانیم، من از آن قول برگشتم، تو دانی با ایشان و اگر گوید چرا؟ بگوی کی من دوش نیت روزه کردم و امروز به مسجد جامع میشدم، چون بسر چهار سوی کرمانیان رسیدم کاکی پاکیزه دیدم نهاده، آرزو کرد چون فراتر شدم منقا دیدم، گفتم. چون بخانه آمدم فراموش کردم و این حال نگفته بودم، این هر دو را از آن هر دو موضع بر من فرستاده است که امشب روزه بدین بگشای، اکنون کسی را که اشراف خاطر بندگان خدای تعالی چنین باشد مرا باوی ترک مناظره نباشد. حاجب بوالقسمک برفت و پیغام بازآورد کی من این ساعت هم بدین مهم به نزدیک تو کس میفرستادم کی او امروز از پس من نماز گزارده است، چون سلام فریضه باز داد برخاست و سنت را مقام نکرد و برفت. من روی باز پس کردم و میخواستم کی او را برنجانم و گویم که این چه شعار صوفیان است کی روز آدینه نماز سنت نگزاری؟ شیخ بدنبالۀ چشم بمن بازنگریست، خواست کی زهرۀ من آب شود. پنداشتم که او بازیست و من گنجشکی، که همین ساعت مرا صید خواهد کرد، هرچند کوشیدم سخنی نتوانستم گفت. او امروز هیبت و سلطنت خود بمن نمود، با وی مرا هیچ کاری نیست. صاحب خطاب سلطان تو بودۀ و تو دانی با او. چون حاجب بوالقسمک این سخن بگفت ابوبکر اسحقّ روی به من کرد و گفت برو و با شیخ بگو کی قاضی صاعد با سی هزار مرد تبع و بوبکر اسحقّ بابیست هزار مرد و سلطان با صد هزار مرد و هفتصد پیل جنگی مصافی برکشیدند با تو و قلب و میمنه و و جناح راست کردند تو بده من کاک و ده من منقامصاف ایشان بشکستی و برهم زدی. اکنون تو دانی با دین خویش لَکُم دینُکُم وَلی دین. حسن گفت من پیش شیخ آمدم و ماجری بگفتم. پس شیخ روی باصحاب کرد و گفت از دی باز لرزه بر شما افتاده است، شما پنداشتید کی چوبی به شما چرب خواهند کرد، چون حسین منصوری باید کی در علوم حالت در مشرق و مغرب کس چون او نبود در عهد وی، تا چوبی بوی چرب کنند. چوب به عیاران چرب کنند بنامردان چرب نکنند. پس روی بقوّال کرد و گفت بیار و این بیت بگوی. بیت:
در میدانآ با سپر و ترکش باش
سر هیچ بخود مکش بما سر کش باش
گوخواه زمانه آب و خواه آتش باش
تو شاد بزی و در میانه خوش باش
قوّالان این بیت بگفتند، اصحاب در خروش آمدند و حالتها پدید آمد و هژده کس احرام گرفتند و لبیک زدند و خرقها در میان آمد. دیگر روز قاضی صاعد با قوم خویش بسلام شیخ آمد و عذرها خواست و گفت ای شیخ توبه کردم و از آن برگشتم و قاضی صاعد را از نیکویی روی ماه نشابور گفتندی شیخ گفت. بیت:
گفتی کی منم ماه نشابور سرا
ای ماه نشابور نشابور ترا
آن تو ترا و آن مانیز ترا
با ما بنگویی کی خصومت ز چرا
چون این بیت بر زفان شیخ برفت قاضی در پای شیخ افتاد و بگریست و استغفار کرد و جملۀ جمع صافی گشتند بعد آن زهره نبود کس را در نشابور کی بنقص صوفیان سخنی گفتی.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: خواجه حسن مؤدب، خادم خاص شیخ ابوسعید، داستانی از آمدن شیخ به نشابور را روایت میکند. در این زمان، برخی از علما و بزرگان شهر مانند قاضی صاعد و استاد ابوبکر اسحق، به شدت با شیخ و صوفیان مخالفت کردند و در جلسهای تصمیم به مقابله با شیخ گرفتند. شیخ، با وجود این مخالفتها، به فعالیتهای خود ادامه داد و از مریدان خواست تا سفرهای برای مهمانی در مسجد جامع آماده کنند.
شیخ از حسن خواست تا برای مهمانی غذایی تهیه کند و دستوراتی برای مراسم صادر کرد. حسن با تردید و نگرانی از وضعیت، بالاخره به خواستههای شیخ پاسخ داد و غذا را فراهم کرد. وقتی که خبر مهمانی به مخالفان رسید، آنها شروع به تمسخر و تهدید شیخ کردند، اما شیخ به آرامی از این تهدیدها گذشت.
در روز مهمانی، شیخ و مریدان به مسجد رفتند و با صحنهای از استقبال و مشارکت مردمان روبهرو شدند. در نهایت، قاضی صاعد و دیگر مخالفان به شیخ نزدیک شدند، از او عذرخواهی کردند و توبه کردند، و بدین ترتیب، شیخ با حکمت و صبر خود توانست دلهای مردم و مخالفان را تغییر دهد و محبت و احترام به صوفیان افزایش یابد.
هوش مصنوعی: خواجه حسن مؤدب که خدمتگذار خاص شیخ بود، داستانی از شیخ ابوسعید نقل میکند. او میگوید که زمانی که شیخ در آغاز حال خود به نشابور آمد، مردم به یکباره جذب او شدند و مریدان زیادی به دورش جمع شدند. در آن زمان، در نشابور، رئیس کرامیان استاد ابوبکر اسحاق کرامی و قاضی صاعد بودند که هر یک پیروان زیادی داشتند و شیخ را به شدت انکار میکردند. شیخ بر روی منبر شعر میخواند و دعوتهای پرزعیمتی انجام میداد، و در این میان، دشمنانش به شدت او را مورد انتقاد قرار میدادند اما شیخ بیاعتنا به کار خود ادامه میداد. این دشمنان جمع شدند و نامهای نوشتند به سلطان غزنین درباره شیخ که مدعی صوفی بودن است و در مجلسش فقط شعر میخواند و خبری از تفسیر و احادیث نمیدهد. آنها با شکایتهای متعدد سعی در ایجاد فتنۀ بزرگی داشتند و خواستار رسیدگی به حال شیخ شدند. این نامه به دست سلطان رسید و او دستور داد که فقهای شافعی و بوحنیفه در مورد شیخ تحقیق کنند. در پی این ماجرا، انگار که این شیخ مورد توجه و محبوبیت مردم قرار گرفته و برخی از مریدانش نگران شدند که ممکن است به او آسیب برسد. شیخ با حسن مؤدب صحبت کرد و از او خواست تا برای مریدانش یک مهمانی ترتیب دهد. حسن متوجه شد که این امر دشواری دارد، اما با همت و تدبیر خود توانست مقدمات آن را فراهم کند. او با کمک یک مرد نیکوکار و با جمعآوری خوراکی و دیگر ملزومات، این مهمانی را برپا کرد. وقتی که شیخ و مریدانش در مجلس حاضر شدند، قاضی صاعد و استاد ابوبکر نیز از این ماجرا مطلع شدند و در دلشان نسبت به صوفیان دشمنی و غمگینی حس کردند. حسن به دستور شیخ پهنای سفره را در مسجد جامع ترتیب داد و این کار باعث شد تا بسیاری از مردم برای تماشا و درک حقیقت به مسجد بیایند. قاضی صاعد که نگران شهرت خود بود، حاضر نبود در این مراسم خوشحالی کند و برعکس، بیمیلی و ناراحتی خود را نشان داد. به طور کلی، این روایت از آزمونهایی حکایت دارد که شیخ و مریدانش در برابر انکار و تنشهای اجتماعی مواجه شدند و در عین حال نشاندهنده قوت ایمان و ارادهای است که در بین مریدان وجود داشت و با تدبیر در انجام کارهای نیک سعی در حفظ اعتقاد و آداب خود کردند.
هوش مصنوعی: در میدان جنگ با سپر و تیرکمان آماده باش، به هیچ چیز دیگر فکر نکن و فقط به ما توجه کن.
هوش مصنوعی: زندگی خود را با شرایط مختلف بپذیر، چه در دنیای پر از چالش و چه در زمانهای خوش. مهم این است که همیشه شاد باشی و در میانه راه، از زندگی لذت ببری.
هوش مصنوعی: قوّالان این شعر را خواندند و مردم به شور و هیجان آمدند و احساسات مختلفی در جمع بروز کرد. هجده نفر لباس احرام پوشیدند و ندای لبیک سر دادند. در ادامه، روز بعد قاضی صاعد با گروهی از همراهانش به دیدار شیخ آمد، عذرخواهی کرد و گفت که از کارش پشیمان شده و تصمیم به توبه گرفته است. شیخ هم از زیبایی اخلاق و چهره نیکو و پسندیده قاضی صاعد در شهر نشابور یاد کرد.
هوش مصنوعی: تو پرسیدی که من کی هستم، ای ماه نشابور؛ اینک من نیز تو را، ای ماه نشابور، میستایم.
هوش مصنوعی: تو را به ما نسبت میدهند و ما نیز به تو اشاره میکنیم. پس چرا باید با یکدیگر دشمنی کنیم؟
هوش مصنوعی: زمانی که این شعر بر زبان شیخ خوانده شد، قاضی در مقابل شیخ به زمین افتاد و گریه کرد و از خداوند طلب آمرزش نمود. سپس همه افراد حاضر به حالتی صادقانه و خالص درآمدند. پس از آن، هیچکس در نشابور جرات نکرد که در مورد نقص و کمبود صوفیان نظری مطرح کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.