محمد بن منور
»
اسرار التوحید
»
باب دوم - در وسط حالت شیخ
»
فصل اول - حکایات کرامات شیخ
»
حکایت شمارهٔ ۶۷
شیخ اسمعیل ساوی گفت کی شیخ بنشابور آمد و من هرگز مجلس شیخ را بنگذاشتمی و در مجلس شیخ بیت بسیار گفتی و در دل من از آن پیوسته انکاری بودی. روزی شیخ در میان مجلس بمن بازنگریست و گفت قَدْعَشَقْنا و کُلُّنا یَفنی، این ستیزه ترا میگویم! مرا آن انکار برخاست. روزی دیگر به مجلس شیخ شدم، مقری میخواند کی: وَکَذلِکَ اَوْحَیْنا اِلَیکَ رُوحاً مِنْ اَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَاالْکِتابُ وَلَا الْایمانُ. شیخ این کلمه بازومیگردانید کی ما کنت تَدری! مرا ازآن حالتی درآمد کی چیز بر شیخ فرستم، دیگر روز، پشیمان شدم. چون روزی چند برآمد به مجلس شیخ در آمدم و گلیمی پوشیده داشتم درویشی جامۀ خواست. شیخ بمن نگاه کرد و گفت برکت باشد کی این گلیم را بدرویش همراه کنی و پشیمان نگردی چنانک آن روز متحیر گشتم و گلیم و جملۀ جامها بدرویش دادم.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شیخ اسمعیل ساوی میگوید که همیشه در مجالس شیخ بنشابور حاضر بوده و از او بسیار چیزها آموخته است. او همواره در دلش به بعضی از Teachings شیخ اعتراض داشته، اما روزی شیخ به او نگریست و گفت که عشق ما بدون استقامت میگذرد. پس از آن، وقتی شیخ آیهای از قرآن را میخواند، او به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و احساس کرد که واقعیتهایی را درک نکرده است. چند روز بعد، در مجلس شیخ با گلیمی به روی دوش آمد و شیخ برکت آن را به او داد و از او خواست که گلیم را به درویش بدهد. در نتیجه، او گلیم و جملاتش را به درویش داد و از آن روز به شدت متأثر و متحول شد.
هوش مصنوعی: شیخ اسماعیل ساوی روایت میکند که وقتی شیخ بنشابور به مجلس آمد، او هیچگاه مجلس شیخ را ترک نکرد و در آنجا اشعار زیادی خواند. اگرچه در دلش به آنها شک داشت. روزی شیخ در میان مجلس به او نگاهی انداخت و گفت: "ما در عشق غرق شدهایم و همه چیز فانی است"، که این سخن در او تردید ایجاد کرد. روز دیگری به مجلس شیخ رفت و یکی از قاریان آیات قرآن را خواند و در آن آیه عبارتی شنید که به او حالت خاصی بخشید. در نتیجه تصمیم گرفت که چیزی به شیخ بفرستد، اما در روز بعد پشیمان شد. چند روز بعد دوباره به مجلس شیخ رفت و کلاهی برای یک درویش همراه داشت. شیخ به او نگاهی انداخت و گفت: "خوب است که این گلیم را به درویش بدهی و افسوس نکنی." این سخن او را متعجب کرد و در نهایت گلیم و تمام لباسهایش را به درویش داد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.