حکایت شمارهٔ ۵۲
آوردهاند کی روزی شیخ با جماعتی متصوفه در نشابور، بسر کوی عدنی کویان رسید. قصابی بود بر سر کوی، چون شیخ با جماعت بوی رسیدند، قصاب با خود گفت ای مادر و زن اینها! مشتی افسوس خواران، سرو گردن ایشان نگر، چون دنبۀ علفی! و دشنام چند بگفت چنانک هیچ مخلوق نشنود. و شیخ را از راه فراست برآن اطلاع بود. حسن مؤدب را گفت ای حسن آن قصاب را بیار. حسن بر قصاب شد و گفت ترا شیخ میخواند. مرد بترسید،. شیخ صوفی را پیش حسن فرستاد و گفت او را به گرمابه برید. حسن او را به گرمابه فرستاد و به خدمت شیخ آمد. شیخ گفت به بازار شو و کرباسی باریک و جفتی کفش و دستاری کتان طبری بخر و بدر گرمابه رو و صوفیی دورا آنجا برتا او را مغمزی کنند. حسن دو صوفی را به گرمابه به خدمت او فرستاد و حالی به بازار شد و آنچ شیخ فرموده بود بیاورد. شیخ صوفیان را گفت زود پیراهن و ایزار بدوزید. چون جامهها بردوختند شیخ گفت برو و دران مردپوشان و صددرم بوی ده و او را بگوی که همان سخن کی میگفتی میگوی. چون سیمت نماند بیا تادیگر بدهم. حسن بفرموده برفت و همه بجای آورد. قصاب درگریستن آمد و به خدمت شیخ باستاد و مرید شیخ شد.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: روزی شیخی با جمعی از صوفیان در نشابور به کوی عدنی کویان رسیدند. در آنجا قصابی، با بیاحترامی درباره صوفیان صحبت کرد. شیخ که از این ماجرا باخبر شد، خواست تا او را به آرامی متوجه اشتباهش کند. حسن، یکی از مریدان، قصاب را به نزد شیخ آورد و شیخ او را به گرمابه فرستاد تا با رفتار مناسبتر با او صحبت شود. سپس شیخ به حسن دستور داد که لباس و کفش برای قصاب تهیه کند. پس از آن، شیخ از صوفیان خواست تا برای قصاب لباس بدوزند. وقتی لباسها آماده شد، حسن قصاب را دعوت کرد و به او گفت که باید اعتراف کند به اشتباهش. قصاب از این تجربه تحت تأثیر قرار گرفت و به خدمت شیخ درآمد.
هوش مصنوعی: روزی شیخی با گروهی از صوفیان به جایی در نشابور رفتند. در آنجا قصابی بود که وقتی شیخ و همراهانش به نزد او رسیدند، با خود گفت: "اینها عدهای خوار و بیارزش هستند، مثل دنبالههای علف!" و به آنها دشنامهایی گفت که هیچ کس نشنید. شیخ با هوش خود از این امر آگاه شد و به حسن، یکی از مریدانش گفت که قصاب را بیاورد. حسن به سراغ قصاب رفت و به او گفت که شیخ او را صدا زده است. مرد، ترسید و نزد شیخ آمد. شیخ به او گفت که به بازار برود و چند پارچه و کفش بخرد و سپس به گرمابه برود. حسن دو صوفی را به گرمابه فرستاد تا مراقب قصاب باشند و خود به بازار رفت تا دستورات شیخ را انجام دهد. بعد از اینکه لباسها دوخته شد، شیخ به صوفیان گفت که لباسها را به قصاب بدهند و به او بگویند که همان سخنانی را که گفته بود تکرار کند. وقتی پولی نداشت، بگوید که باز خواهد آمد. حسن طبق گفتههای شیخ عمل کرد و همه چیز را به جا آورد. در نهایت قصاب درونی شاداب پیدا کرد و به خدمت شیخ آمد و از پیروان او شد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.