محمد بن منور
»
اسرار التوحید
»
باب دوم - در وسط حالت شیخ
»
فصل اول - حکایات کرامات شیخ
»
حکایت شمارهٔ ۴۴
حسن مؤدب گفت کی روزی شیخ مرا بخواند و گفت بدر بیرون شو و بدست راست بازگرد، هرک پیش تو آید دست پیش او دار و بگوی هرچ داری برینجا نه. بحکم اشارت شیخ بیرون آمدم گبری رادیدم دست پیش داشتم. گبر گفت اول مسلمان شوم، مرا بخدمت شیخ باید برد. پس گبر را به خدمت شیخ بردم، گفت ای شیخ اسلام عرضه کن، پس اسلام آورد و هرچ داشت در راه شیخ نهاد.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: حسن مؤدب نقل میکند که روزی شیخ او را احضار کرد و گفت که باید به بیرون برود و هر کسی که به او نزدیک شد، دست پیش او دراز کند و بگوید هرچه دارد را به آنجا بیاورد. حسن به بیرون رفت و با یک گبر (زرتشتی) مواجه شد که از او خواسته بود تا ابتدا مسلمان شود و سپس به خدمت شیخ برود. حسن او را به خدمت شیخ برد و شیخ اسلام را به او عرضه کرد و او مسلمان شد و هرچه داشت را در راه شیخ نهاد.
هوش مصنوعی: حسن مؤدب میگوید که روزی شیخ به او گفت که بیرون برود و با دست راست به سمت او بازگردد. هرکسی که نزد او بیاید باید دستش را پیش ببرد و بگوید هرچه دارد در اینجا نخواهد بود. به دستور شیخ بیرون رفتم و فردی زرتشتی را دیدم که دستش را پیش آورده بود. زرتشتی گفت که اول مسلمان میشود و باید به خدمت شیخ برده شود. بنابراین او را به خدمت شیخ بردم. شیخ از او خواست که اسلام را بپذیرد و او دین اسلام را قبول کرد و هرچه داشت، در راه شیخ وقف کرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.