حکایت شمارهٔ ۳۱
هم درین وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز به نشابور بود مریدان بسیار میآمدند، بعضی مهذب و بعضی نامهذب. یکی از روستا توبه کرده بود و در خانقاه میبود، جفتی کفش داشت بر قطری زده کی هر وقت بخانقاه آمدی آوازی و گفت ترا باید رفت و این درۀ است در میان کوه نشابور و طوس و آبی از آن دره بیرون میآید و به رودخانۀ نشابور میپیوندد و گفت چون بدان دره درشوی، پارۀ بروی، سنگی است. بر آن سنگ دوگانۀ باید گزارد و منتظر بودن کی دوستی از دوستان ما به نزدیک تو آید، سلام ما بوی رسان و سخنی چند با آن درویش بگفت کی با او بگوی کی او دوست عزیز ماست. آن درویش برغبت تمام روی در راه نهاد و همه راه اندیشه میکرد که میروم و ولیی از اولیاء حقّ را زیارت کنم. چون بدان موضع رسید کی اشارت رفته بود، ساعتی توقف کرد، آواز طراق طراق در آن کوه ظاهر شد کی کوه از هیبت آن بلرز افتاد. درویش بازنگریست، اژدهایی دید سیاه عظیم،کی از آن عظیمتر نتواند بود. حرکت نتوانست کردن. اژدهای آمد تا به نزدیک آن سنگ و سر بر سنگ نهاد و بیستاد. چون درویش با خویشتن آمد دید اژدها را کی بتواضع سر بر سنگ نهاده بود و هیچ حرکت نمیکرد. از سر بی خویشتنی و ترس گفت شیخ سلام رسانید. آن اژدها روی بر خاک مالید و تواضع کرد. درویش چون بدید دانست کی شیخ پیغام بوی داده است. آنچ گفته بود با او بگفت و او بسیار تواضع کرد. چون درویش سخن تمام کرد اژدها باز گردید. چون از نظر درویش غایب شد درویش از آن کوه بزیر آمد و چون اندکی برفت بنشست و سنگی برگرفت و آن آهنها کی بر کفش داشت جمله بشکست و برکشید وآهسته میامد تا بخانقاه. چون بخانقاه درآمد کسی را خبر نبود و سلام چنان گفت که آواز او اصحاب بحیله بشنودند. چون مشایخ حالت او بدیدند خواستند کی بدانند کی آن کدام پیر بوده است که نیم روزه خدمت و صحت اودر وی چندان اثر کرده است کی عمرها بریاضت و مجاهدت آن تأدیب وشکستگی حاصل نتواند آمد. از وی سؤال کردند شیخ ترا به نزدیک کی فرستاده بود؟ او قصه بگفت، جمع تعجب کردند و مشایخ آن حدیث از شیخ سؤال کردند، شیخ گفت او هفت سال رفیق ما بوده است و ما را از یکدیگر راحتها بوده. فی الجمله بعد از آن روز هیچ کس از آن درویش حرکتی درشت ندید و نه آوازی بلند شنید و بیک نظر شیخ مؤدب ومهذب گشت.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این داستان، شیخ قدس الله روحه العزیز در نشابور بود و بسیاری از مریدان به او مراجعه میکردند. یک درویش از روستایی که توبه کرده بود به خانقاه آمد. او که تصمیم داشت با یکی از اولیاء حق دیدار کند، به درهای رفت که در آنجا نشانی از شیخ بود. در این دره، او با موجودی شگفتانگیز، یک اژدها مواجه شد که در حالت تواضع سر بر سنگی نهاد. درویش پیام شیخ را به اژدها رساند و اژدها نیز به ادب به او احترام گذاشت. بعد از دیدار، درویش به خانقاه بازگشت و با حالتی تغییر یافته از نیکویی و آرامش وارد شد. مشایخ از تغییر او تعجب کردند و از او پرسیدند که در آنجا چه اتفاقی افتاده است. درویش داستان اژدها و پیام شیخ را نقل کرد. پس از آن روز، دیگر هیچ صدای بلند یا حرکتی ناخواسته از او دیده نشد و او به انسانی متعادل و مهذب تبدیل شد.
هوش مصنوعی: در آن زمان که شیخ در نشابور بود، تعداد زیادی مرید به ملاقات او میآمدند. برخی از آنها مریدان با تربیت و برخی دیگر غیرتربیتیافته بودند. یکی از آنها که از روستا توبه کرده بود، در خانقاه زندگی میکرد و کفشهایی را به همراه داشت که وقتی به خانقاه میآمد، نشانهای برای او بود که باید به درهای در میان کوههای نشابور و طوس برود. این دره آبی دارد که به رودخانهی نشابور میپیوندد. او به درویشی گفت که باید بر روی سنگی در آن دره بیاساید و منتظر بماند تا دوستی از دوستانش نزد او بیاید و سلام شیخ را به او برساند. درویش با اشتیاق به راه افتاد و در تمام مسیر فکر میکرد که چگونه ولیّ یکی از اولیاء را زیارت خواهد کرد. وقتی به مکان مورد نظر رسید، مدتی در آنجا توقف کرد. ناگهان صدای وحشتناکی از کوه بلند شد و کوه به لرزه افتاد. او به اطراف نگاه کرد و متوجه شد که اژدهایی سیاه و عظیم به سوی سنگ نزدیک میشود و سرش را بر روی سنگ میگذارد و توقف میکند. از ترس و بیاختیاری گفت که شیخ سلام رسانده است. اژدها با تواضع سرش را بر زمین گذاشت. درویش فهمید که شیخ پیغامش را به اژدها داده است و هر آنچه را که گفته بود، به اژدها منتقل کرد. پس از آن، اژدها بازگشت و وقتی از دید درویش غایب شد، او به پایین کوه آمد و از آنجا به خانقاه رفت. وقتی به خانقاه رسید، کسی او را ندید و با سلامش صدایش را به گوش مریدان رساند. مشایخ وقتی حال او را دیدند، کنجکاو شدند که بدانند چه پیر و ولیای او را زیارت کرده است که چنین اثر عمیقی بر او گذاشته است. آنها از او پرسیدند که شیخ به نزد چه کسی فرستاده بودش، و او داستان را تعریف کرد. جمع متعجب شدند و مشایخ از شیخ دربارهی آن واقعه سوال کردند. شیخ گفت که او هفت سال رفیق ما بوده و راحتیهایی برای یکدیگر ایجاد کردهایم. از آن روز به بعد، کسی حرکتی از آن درویش ندید و نه صدای بلندی از او شنید و بدین گونه او به تربیت و ادب و ذلت رسید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.