حکایت شمارهٔ ۲۸
آوردهاند که درآن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز به نشابور بود، روزی جماعتی درویشان شیخ به بازار میگذشتند، قوّالان آمده بودند از طوس و در بازار سماع میکردند. چون جماعت بخانقاه آمدند با شیخ گفتند کی قوّالان طوس رسیدهاند و در بازار سماع میکنند، ما را سماع ایشان میباید. شیخ حسن را گفت برو در بازار نشابور بنگر تا کیست نیکو رویتر، بگوی مقریان رسیدهاند از طوس، و اصحابنا را میباید کی آواز ایشان بشنوند، اسباب سفرۀ ایشان ترتیب کن تا مقریان با اصحابنا امشب بیاسایند. بیرون آمد و گرد بازار نشابور بگشت و پیش شیخ آمد و گفت همۀ نشابور بگشتم، هیچ کس را نیکورویتر از شیخ ندیدم. چون شیخ این سخن بشنید فرجی از پشت باز کرد و گفت این فرجی را بدکان بوجعفر ما بر و بگوی کی ایشان میگویند کی پنجاه دینار بده کی جماعت را امشب اوایی سازیم تا مقریان طوس بیاسایند، تا مجاهدی پدید آید و دل تو از قرض ایشان فارغ کند. حسن گفت به حکم اشارت شیخ بدکان بوجعفر شدم وآنچ فرموده بود بگفتم. بوجعفر گفت ای حسن تو گواهی میدهی کی برزفان شیخ رفته است کی بوجعفر ما؟ من گفتم کی فردای قیامت از عهده بیرون آیم کی برزفان شیخ رفت کی بوجعفر ما. پنجاه دینار بسخت و درکاغذی کرد و بمن داد و فرجی شیخ بمن داد و گفت پیش شیخ رسان، چون برفتم و آنچ داده بود پیش شیخ آوردم، بوجعفر بر اثر من درآمد و پنجاه دینار دیگر و تختی فوطه بر سر غلام نهاده درآورد و پیش شیخ بنهاد و گفت آنچ بدست حسن فرستادم باشارت شما بود وآنچ من آوردهام شکرانۀ آنست کی برزفان شما رفته است که بوجعفر ما. که دستگیر مادر قیامت این کلمه خواهد بود.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در زمانی که شیخ در نشابور بود، گروهی از درویشان به بازار میروند و قوالانی از طوس در آنجا سماع میکنند. درویشان به شیخ میگویند که باید به صدای قوالان گوش دهند. شیخ حسن را میفرستد تا بهترین قوال را پیدا کند. حسن بعد از گشت و گذار در بازار به شیخ میگوید که نیکو رویتر از شیخ نیافته است. شیخ پس از شنیدن این خبر، به حسن میگوید تا پنجاه دینار برای قوالان ترتیب دهد. حسن به دکان بوجعفر میرود، و بوجعفر با تأسیس به قول شیخ، پنجاه دینار به او میدهد و همچنین تعدادی دیگر میآورد که نشان از احترام و ارادت نسبت به شیخ دارد. بوجعفر میگوید که این کلمات از شیخ برای او در روز قیامت کمک خواهد کرد.
هوش مصنوعی: در آن زمان، شیخ در نشابور بود و روزی عدهای از درویشان شیخ به بازار رفتند، در حالی که گروهی از قوالان از طوس آمده و در بازار مشغول اجرای موسیقی بودند. وقتی درویشان به خانقاه برگشتند، به شیخ گفتند که قوالان طوس به بازار آمدهاند و ما میخواهیم صدای آنها را بشنویم. شیخ به حسن گفت که به بازار برود و ببیند چه کسی از قوالان زیبا رویتر است و به آنها بگوید که به اینجا آمدهاند تا مردم صدای آنان را بشنوند و مقدمات پذیرایی از آنها را فراهم کند. حسن به بازار رفت و پس از گشتن در آن، نزد شیخ بازگشت و گفت که هیچ کس نیکوتر از شیخ ندیده است. وقتی شیخ این را شنید، به حسن گفت که به دکان بوجعفر برود و به او بگوید که باید پنجاه دینار بپردازد تا گروهی موسیقی اجرا کنند و او از این کار رهایی یابد. حسن به دکان بوجعفر رفت و پیام شیخ را به او رسانید. بوجعفر از او خواست که گواهی دهد که این درخواست از طرف شیخ بوده و حسن نیز پذیرفت. سپس بوجعفر پنجاه دینار به او داد و شیخ نیز فرجی به حسن داد تا به او برساند. وقتی حسن دوباره به پیش شیخ بازگشت و پولها را آورد، بوجعفر هم با او آمد و پنجاه دینار دیگر و یک صفحه بزرگ بر سر یکی از غلامانش گذاشت و گفت که این نیز هدیهای است به خاطر احترام به شیخ و اینکه او از بوجعفر به خوبی یاد کرده است. این موضوع در روز قیامت به کار خواهد آمد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.