محمد بن منور
»
اسرار التوحید
»
باب دوم - در وسط حالت شیخ
»
فصل اول - حکایات کرامات شیخ
»
حکایت شمارهٔ ۱۰۱
یک روز شیخ در میهنه مجلس میگفت درویشی بر پای خاست و یک من گوشت التماس کرد شیخ گفت ای درویش این گوشت چه خواهی کرد؟ گفت شوربایی خواهم پخت شیخ گفت چرا گفتی شوربا که شوری در خویش افکندی! درویش گوشت را بخانه برد، مردی بیگانه را دید با زن نشسته نه بصواب، خویشتن رانگاه نتوانست داشتن کارد بر کشید و زن و مرد را در حال هلاک گردانید و گوشت آنجا بگذاشت و بگریخت.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: روزی در یک مجلس، شیخی صحبت میکرد که درویشی برخاست و تقاضای یک من گوشت کرد. شیخ از او پرسید که چه کار با این گوشت دارد و او جواب داد که میخواهد شوربا بپزد. شیخ به او گفت که چرا از کلمه شوربا استفاده کردی، چون در آن شوری نهفته است. درویش پس از بردن گوشت به خانه، مردی غریبه را با زنی دید و به حالت غیرقابل قبولی دچار شد. او کارد را کشید و هر دو را کشت و سپس با ترس و وحشت از آنجا فرار کرد.
هوش مصنوعی: روزی شیخی در حال سخنرانی بود که درویشی از میان جمع برخاست و از او درخواست یک من گوشت کرد. شیخ از او پرسید: "این گوشت را چه میخواهی بکنی؟" درویش پاسخ داد: "میخواهم شوربایی تهیه کنم." شیخ با کنایه گفت: "چرا از شوربا نام بردی که شوری در وجودت افکندهای!" درویش گوشت را به خانه برد و در آنجا مردی غریبه را دید که با زنی نشسته بود و کار ناپسند انجام میداد. او نتوانست خود را کنترل کند و با کاردی که داشت، آن مرد و زن را به قتل رسانید و سپس گوشت را جا گذاشته و فرار کرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.