گنجور

 
میلی

‌بگشا کمند زلف که دل دردمند توست

آهوی نیم کشته ما در کمند توست

یک جا چو سرو با همه شوخی ستاده‌ای

دستی مگر به دامن سرو بلند توست؟

هر خون گرفته‌ای که شود کشته بی‌گناه

چون بنگری، گناه نگاه کشند توست

از منت شکفتگی خود مرا مکش

کان زهر چشم بهتر ازین زهرخند توست

غافل مشو ز خویش که میلیّ تیره‌روز

در خاک و خون فتاده به راه سمند توست

 
 
گوهر
ساغر کنگاوری

آزاد بنده‌ای که گرفتار بند توست

فرخنده طایری که اسیر کمند توست

خرم دلی که خاک بود در هوای تو

فرخ سری که در کف پای سمند توست

تنها نه من به حلقه زلفت شدم اسیر

[...]

فروغی بسطامی

طوطی وظیفه‌خوار لب نوشخند توست

شکر فروش مصر خریدار قند توست

دوزخ کنایتی ز دل سوزناک من

جنت حکایتی ز رخ دل پسند توست

بگسیختم دل از خم گیسوی حور عین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه