گنجور

 
میلی

دل من چون مرغ بسمل، دمی آرمیده باشد

که به خاک و خون به راهش، دو سه دم تپیده باشد

ز ستمگری پیشمان شده و در اضطرابم

که ز کرده‌ها مبادا المی کشیده باشد

چو رسد رقیب غمگین، ز پی تسلّی خود

دهم این قرار با خود که ترا ندیده باشد

چو رقیب دید سویم، به دلم فتاد آتش

که به خاطرش مبادا مه من رسیده باشد

چو رسد رقیب خوشدل، شود اضطرابم افزون

که مگر ز مرگ میلی، خبری شنیده باشد

 
 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال
عرفی

به لحد چگونه زین غم، دلم آرمیده باشد

که لبی چنان به مرگم، چو تویی گزیده باشد

اثر از نمک چو یابد، دلم از شراب دایم

که ز جام قطرهٔ می، ز لبش چکیده باشد

چو رود، ملول گردم، ز برم ، کناره سوزد

[...]

فنودی

مگر آن زمان به داد دل من رسیده باشد

که گیاه ناامیدی زگلم دمیده باشد

ز صباح حشر ترسد مگر آن گناهکاری

که شب دراز هجران صنمی ندیده باشد

مکن ای صبا مشوش سر زلف آن پری را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه