گنجور

شمارهٔ ۲۵۲ - خطاب به شمشیر پادشاه

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید
 

ای تیغ شاه موسم کارست کار کن

وز خون کنار خاک چو دریا کنار کن

چون نام شهریار کن ایام شهریار

یک سر زمانه بر اثر شهریار کن

از بهر عون و نصرت دین حیدرست شاه

در دست او همه عمل ذوالفقار کن

چون باد خیز و آتش پیشکار برفروز

چون ابر بارو و راه ظفر بی غبار کن

وقت نشاط تست به دست ملک بخند

وز خرمی خزان را فصل بهار کن

خواهی شراب خوردن و خون باشد آن شراب

از کارزار صحن جهان لاله زار کن

آن قبضه مبارک شاه جهان ببوس

زان قبضه مبارک او افتخار کن

در رزمگاه نوبت خدمت به تو رسید

خدمت به رزمگاه ملک بنده وار کن

با فتح همعنانی امروز فتح را

با خویشتن به خدمت او دستیار کن

ترکان رزمساز عدو سوز شاه را

بر مرکبان نصرت و دولت سوار کن

شاه جهان حصار گشادست باک نیست

بر دشمنان شاه جهان را حصار کن

در دیده عدوش ز خون رست لعل گل

آن لعل گل که رست در آن دیده خار کن

رایان هند را و هزبران سند را

در بیشه ها بیاب و به یک جا بشار کن

بتخانها بسوز و بتان را نگون فکن

در کارزار بر دشمنان کار زار کن

در دست شهریار به هر حمله در نبرد

یک فتح کرده بودی اکنون هزار کن

در کار کرد سطوت سلطان روزگار

تاریخ نصرت و ظفر روزگار کن

گردون به تو مفوض کردست کار رزم

ای دستیار کاری وقتست کار کن

در کارزار دشمن چیزی مشعبدی

رغبت نمای و دست سوی کارزار کن

مهره ز پشت و گردن رایان بود تو را

زان مهره لعبت شعبده ها آشکار کن

گر تخم فتح خواهی کشتن به بوم هند

خون ران و دشت ها همه پر جویبار کن

خون خوردنست خوی تو گرت آرزو کند

تا خون خوری شبیخون بر گنگبار کن

از بیخ و اصل بتکده گنگ را بکن

آنگاه قصد بتکده قندهار کن

از دهر عیش و روز بداندیش ملک را

هم طعم زهر قاتل و هم رنگ قار کن

در مغز بدسگال فرو شو چو آفتاب

روزش به گریه چون شب دیجور تار کن

در عدل ملک پرور و صد تقویت بکن

وآن تقویت به قوت پروردگار کن

قد عدو ز هول تو چون چفته مار گشت

اکنون سرش به ضرب چنو کفته نار کن

ای تیغ جانشکاری و وقت شکار تست

جانها ز بت پرستان یکسر شکار کن

ای آبدار تیغ به هند آتشی فروز

آفاق جمله پر ز دخان و شرار کن

بی رنگی ار چه هستی زنگارگون به خون

شنگرف ساز و روی زمین را نگار کن

هر معجزه که داری در ضرب کار بند

هر قاعده که دارد دین استوار کن

صافی عیار گوهری از آتش نبرد

هر ملک را به گوهر صافی عیار کن

ناورد کرد خواهد رخش ملک به رزم

سرهای بت پرستان پیشش نثار کن

اوباش را نباشد نزدیک او محل

مغز سر سران ویلان اختیار کن

در مرغزار پنجه شیران شرزه را

بی کار همچو پنجه سرو و چنار کن

در کار شو برهنه و از فتح و از ظفر

مردین و ملک را تو شعار و دثار کن

تو چرخ پر ستاره و از گوهر ملک

مانند چرخ گرد ممالک مدار کن

ای نورمند قسم نکو خواه نور ده

وی نار فعل خط بداندیش نار کن

ای مار زخم دیده مارست گوهرت

از زخم کام جان عدو کام مار کن

آن گرز گاوسارت باری مساعدست

اندر مصاف یاری آن گاوسار کن

تو آبدار و رخش جهاندار تابدار

ای آبدار نصرت آن تابدار کن

ای کامگار زخم کم و بیش شرق و غرب

بر کام و نهمت ملک کامگار کن

جرمی بدیع وصفی وصف بدیع خویش

اندر بدیع گفته من یادگار کن

امروز داد و دولت و دین در جوار تست

یاری ده و رعایت حق جوار کن

ای بی قرار در کف شه بی قرار باش

اطراف را قرار ده و با قرار کن

بر بای عمرهای ملوک جهان همه

بر تخت و ملک و عمر ملک پایدار کن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام