گنجور

 
کوهی

باد و گیسوی سیاه عنبری

آمدی در صورت پیغمبری

شرح اسماء و صفات خویش را

خوانده‌ای بر جمله از جان آفری

بر همه اسرار غیب الغیب را

کردهٔ روشن چو ماه و مشتری

قبله موجود و واجب آمدی

می‌کنی جان را به جانان رهبری

انبیا و اولیا در راه دین

حلقه در گوش تواند از چاکری

گر نبودی تو نبودی عرش و فرش

نه ملک بودی نه آدم نه پری

کوهیا نعت نبی گفتی به نظم

ختم شد بر تو کمال شاعری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

مار را، هر چند بهتر پروری

چون یکی خشم آورد کیفر بری

سفله طبع مار دارد، بی خلاف

جهد کن تا روی سفله ننگری

وطواط

سیرت تو هست عین سروری

صورت تو هست محض صفدری

مملکت چون جسم و تو چون دیده ای

محمدت چون بحر و تو چون گوهری

در علو قدر و در کنه شرف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه