گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

اگر ز حال من آن شوخ را خبر باشد

بسوزد ار دلش از سنگ سخت تر باشد

حکایت من و او عشق نیست می دانم

که عشق دیگر و دیوانگی دگر باشد

رو، ای نسیم صبا و از آن دو چشم سیاه

اگر نه کشتنیم، سهل یک نظر باشد

ولی تو سنگدلی، کی دلم نگه داری؟

نه هر که سنگتراش است شیشه گر باشد

اگر نمک چکد از چشمهای من زان شب

که دیده را خیال لبت اثر باشد

ز گریه موی بر اندام من همی خیزد

گیا به خاستن آید، زمین چو تر باشد

نمک چگونه نسایی به چشم من که مرا

به نوک هر مژه پرکاله جگر باشد

بسوختی دل خسرو مگر نمی دانی

که آه سوخته عشق را اثر باشد

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
ابوسعید ابوالخیر

برون ز گوشهٔ بهشت برین، سقر باشد

فزون ز توشهٔ شکر معده، بار خر باشد

هر آن که توشهٔ روزی و گوشه‌ای دارد

به راستی مَلِک مُلک بحر و بر باشد

زیادت از سرت ار یک کُلَه به دست آری

[...]

رضی‌الدین نیشابوری

رهی که خفته این زال عشوه‌گر باشد

به جان ز بوالعجبی‌هاش صد خطر باشد

در این زمانه نیابند محرمی چون شب

که همچو صبح به آخر نه پرده‌در باشد

سعدی

کسی به حمد و ثنای برادران عزیز

ز عیب خویش نباید که بیخبر باشد

ز دشمنان شنو ای دوست تا چه می‌گویند

که عیب در نظر دوستان هنر باشد

حکیم نزاری

اگر به جایِ تو ما را کسی دگر باشد

به جز خیال نه ممکن بود اگر باشد

سری که در قدمت می رود به حکمِ قضا

دریغ نیست به دستِ من این قدر باشد

چو بالِ نسر بسوزد ز پرتوِ خورشید

[...]

امیرخسرو دهلوی

همیشه از نمکت شور در جگر باشد

خوشم که داغ تو هر روز تازه تر باشد

شهید عشق که آلوده شد به خون کفنش

در آفتاب قیامت هنوز تر باشد

دل از نسیم تو صد جا درید و چون ندرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه