گنجور

شمارهٔ ۸۴۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

باد آمد و ز گمشده من خبر نداد

زان رو غباری از پی این چشم تر نداد

آمد بهار و تازه وتر شد گل و صبا

زان سرو نوجوان خبر تازه بر نداد

خوشوقت بادکش گذری هست از آن طرف

هر چند دور مانده ما را خبر نداد

من چون زیم که هیچ گه آن نوبهار حسن

بویی ز بهر من به نسیم سحر نداد

مردم ز بهر دیدن سیرش، دریغ داشت

دستوریم همم ز پی یک نظر نداد

گفتم، چگونه می کشی و زنده می کنی؟

از یک جواب کشت و جواب دگر نداد

دل برد، گر نداد، نه جای شکایت است

کالای خویش را چه توان کرد، اگر نداد

بگذار تا به قحط وفا جان دهم، ازآنک

تخم وفا که کاشته بودیم بر نداد

دور از درت به کنج فراق تو بنده سر

بنهاد و آستان ترا درد سر نداد

نادیدنت بس است سزا دیده را که او

در راه عشق توشه ما جز جگر نداد

آمد به روی آب همه راز ما ز چشم

ما را کجاست گریه خسرو که در نداد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام